درباره نویسنده
نیلوفر دکتر کوچولو
یه زمانی دوست داشتم دکتر بشم...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • نیلوفر دکتر کوچولو
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • برای اینکه وبلاگ عزیزم آپ شده باشه!
  • ترس
  • آرزو
  • این رو داشته باشید تا بیام!
  • مرحله بعد!
  • وبلاگ عزیز باستانی من
  • عزیزمی!
  • به تو چه؟
  • لالمونی
  • ۱۳٩٠/٤/٢۳
  • مشاهده گری
  • من یا اون؟
  • آمنه در زندگی من!
  • تنهایی
  • وقتی می دونی پس چه مرگته؟
  • در باب معنی زندگی
  • royal wedding و افکار من!
  • ۱۳٩٠/٢/۱٠
  • یادم باشه!
  • آزمایش
  • تنفر
  • ۱۳٩٠/۱/۱٥
  • اعصاب ندارما!
  • هفت
  • به جهنم!!
  • خنگی!
  • مغازه دار!
  • سرگرمی
  • پست نمی دونم چی!
  • خوب می شویییییممممممم!!!
کلمات کلیدی مطالب
  • وبلاگ (۱٢٢)
  • دوران قبل (۱٢۱)
  • می نویسم که بگذرد (۱٠)
  • لبخندها (۸)
  • اشک ها (٧)
  • نمی دانم ها (٦)
  • حماقت ها (٥)
  • خدا (٢)
  • بازگشت (۱)
  • انجمن وبلاگ نویسان (۱)
  • تولد وبلاگستان (۱)
  • بلاگ زیتون (۱)
  • وبلاگ نویسی فارسی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • اردیبهشت ۸٦
  • اسفند ۸٤
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
دوستان من
  • IELTS
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



آرزوهای یک دکتر کوچولو
می نویسم که بگذرد...و می نویسم که یادم بماند چگونه گذشت...
برای اینکه وبلاگ عزیزم آپ شده باشه!
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩۱/٢/٢٧

من خیلی با غم و غصه میونه ندارم. حالا نمیدونم واقعا ندارم یا در واقع یه موجود خیلی غمگین هستم که سعی می‌کنم انکارش کنم. روانکاو هم نشدیم بفهمیم تو اون کله چه خبره. به هر حال به همین جهت خیلی آهنگی که موجب شادی نشه تو کارم نیست. ولی آهنگ جبر جغرافیایی (نام.جو) از اونهاییه که هر ازگاهی ندایی از درونم میگه امروز نوبت گوش دادن به اینه. 

دیگه هم این که تازگی کم کم دارم جدی جدی به اینجا موندن فکر می‌کنم. هرچی سفرمون نزدیکتر میشه و صداهای سرزنشگران محترم بلندتر. اگر قرار باشه یک روز بین سبک زندگی مورد علاقه خودم و وطن یکی رو انتخاب کنم، مشخصه گزینه کدومه. امیدوارم یا درون من قویتر بشه یا این همه انسانهایی که راه صحیح رو کشف کردند و مصلح جهانی زندگی سایر آدمیان هستند بساطشون رو از زندگی من جمع کنند.

نظرات ()



ترس
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩۱/٢/۱٤

هیچ فشاری روم نیست. برای یک مدت بهش نیاز داشتم. نیاز داشتم که فشارها همه حذف بشن تا با خیال راحت مسیرم رو انتخاب کنم. الان که تا حد زیادی حداقل برنامه دو سال آینده معلوم شده ولی، دیگه نیاز به این همه خوشی نیست! کلی کار هست که خودم دلم می‌خواد انجام بدم، ولی پیگیری‌اش نمی‌کنم. روزهام داره الکی می‌گذره. یه پیچ و مهره‌ای یه جا خرابه، یه چیزی که باید موتور من رو روشن کنه. باید بگردم و پیداش کنم!

نظرات ()



آرزو
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩۱/٢/٧

حتما به صورت پیامک و ایمیل و استتوس فیسبوک و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه این جمله رو شونصدهزار بار دیدین که 

« آرزوهایت را در جائی بنویس . خداوند یادش نمی رود ولی توگاهی 
فراموش می کنی که آنچه امروزداری ، آرزوهای دیروزتوست ...» 

این الان وضع منه! یه موقعی نمی دونم تو 89 یا 88 یا حتی 87! به بعضی وبلاگها سر می زدم و می‌خوندمشون. و بعضی چیزهایی که به نظرم میومد رو تو دیوونه‌خونه با بقیه همخوان! می‌کردم و درددل می‌کردیم. یکیش یه وبلاگی بود که یه خانم دانشجوی دکترا می‌نوشتش و عنوان پایان‌نامه‌ش این بود: از خود×× نوشتن در×× وبلاگ.

این رو می دیدم و آی حرص می‌خوردم که مردم پایان‌نامه دارند ما هم پایان‌نامه داریم. و البته همکاران و دانشجویان رو هم به فیض می رسوندم که اونها هم حرص بخورند و کلی با هم می‌خندیدیم. حالا سال دیگه یا سال بعدش اگر خدا بخواهد! میرم رشته‌ای می‌خونم که دقیقا جون میده واسه برداشتن پایان‌نامه با موضوع وبلاگ. یعنی اصلا باورم نمیشه‌ها...خیلی باحالی خدا که یادت نمیرهماچ

یا یه سری وبلاگ دیگه بود از سر تا تهش همه‌اش بحث اینکه چی بخرم و چی خریدم و چی بپزم و اینا بود و آدم کلی دلش می‌خواست بره همونقدر خرید کنه. بعد اون نویسنده‌هه که تنها غم و غصه‌اش همین خرید و اینا بود کلی هم از زندگی شاکی بود می‌خواست طلاق هم بگیره و اینا. الان رفتم البته دوباره وبلاگش رو دیدم، هنوز پر از خرید و اینا بود و من رو به هیجان می انداخت، با شوهرش هم خوب شده بود و نی‌نی هم داره تازه! کلی از پستهاش در مورد سیسمونی بود. خوب خیلی خوشوقتم که من هم الان همینجور زندگی‌ای دارم و مشغولیت عمده‌ام اینکه چی بخرم می‌باشد تازه یه وبلاگ دیگه هم دارم که توش همین چیزها رو بنویسم خیلی‌هم خوش‌خوشانمه!

نوشتیم از آنرو که یادم بماند وقتی آرزو می‌کنم خدا یادش می‌مونه..خوب هم یادش می‌مونه! در آرزو کردن خست به خرج ندممژه

نظرات ()



این رو داشته باشید تا بیام!
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩۱/۱/٢٦

http://www.inspirationandchai.com/Regrets-of-the-Dying.html

نظرات ()



مرحله بعد!
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩۱/۱/۱۸

گاهی وقتها، در همون حالی که میدونی وقت کشتن غول این مرحله است، می دونی که هنوز توانایی‌اش رو نداری. تو همون مرحله می‌مونی، غوله هم هست، فقط سعی می‌کنی به روی خودت نیاری. هی روتو اونور می‌کنی. خودت رو به ندونستن می‌زنی. البته که میشه فراموشش کرد. خیلی راحت هم میشه زندگی کرد. البته در این حالت کجدار و مریز غوله هر از گاهی رخی نشون می‌ده، یک کم اعصاب آدم رو به هم میریزه، ولی بالاخره میشه دوباره فرستادش به همون فراموشخانه‌ای که بود.اما ته ته ذهنت، ناراحتی اینکه تو این مرحله موندی، باهات هست. هرچقدر خیلی در اعماق...


ادامه مطلب ...
نظرات ()



وبلاگ عزیز باستانی من
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩۱/۱/۱٧

وبلاگ جونم عمری کرده برای خودش. دیروز داشتم با آمارهاش ور می‌رفتم دیدم کلی آدم با جست و جوی "مردی که ز عصر خود فراتر باشد " می‌رسند به یکی از پستهای قدیمی وبلاگ من. خواستم بدین وسیله هم از موتور جست و جوی گوگل تشکر کنم که به من لطف دارهمژه هم از این بندگان خدا که سردرگم می‌رسند به وبلاگ من و احتمالا به سرمنزل مقصود نمی‌رسند حلالیت بطلبم!

ون پست اینجاست. مال زمانیه که سوم دبیرستان بودم. عمر چه زود می‌گذره!

نظرات ()



عزیزمی!
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩٠/۱٢/۱۸

وبلاگ جون تو که قلب من رو آوردی توی دهنم!کجا رفته بودی یک هو؟ قشنگ یک هفته عزادارت بودم..انگار همه دوران نوجوانی و جوانی (یعنی نوجوانی من تموم شده؟) آدم یهویی دود شه بره هوا.

خیلی خوشحالم که برگشتی. خیلی خیلی خیلی..می دونستم برام عزیزی ولی نمی‌دونستم چقدر. حالا می‌دونم!

بیشتر بهت سر می‌زنم..انشالله!

نظرات ()



به تو چه؟
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩٠/٥/٢۱

وقتی می گن به آدم..دنیا فقط دو روزه

 

آدم دلش می سوزه..ای خدا ای خدا ای خدا...

 

خط دوم رو چند بار زمزمه کنید!(انگار مال عارفه (:دی) آهنگش)

بعضی وقتها آدم دلش خیلی می سوزه..حتی اگه قضیه هیچ ربطی بهش نداشته باشه. چون ربط داشتن مال عقله و دل سوختن مال دل..حالا تو هی بگو ربطی نداره، نمی فهمه که..آتیش می گیره دل آدم.

وقتی می بینی زور چقدر راحت پیروز می شه دلت می سوزه..به خصوص اگه زور به دل غالب شده باشه..به احساسات آدمها..غلبه قدرت بر احساس خیلی دل آدم رو می سوزونه خوب..

تصور زوجهایی که بودند و می تونستند درخشانترین آینده ها رو داشته باشند، و الان فرد شدند، به خاطر زور و قدرتی که دست یه عده است. برای عقل تهوع آوره و برای دل مثل آتیش داغ و سوزان. غمش و داغش اونقدر بزرگ هست که آدم می تونه مطمئن باشه اگه عابد و زاهد و هر کوفت و زهرماری باشی اما به قدر سر سوزنی بعد از پی بردن به این داستانها کمتر از اونی که باید سوخته باشی، جات همون درک اسفله. و اگه غم این قصه تلخ برات اونقدر سنگینه که اگه حواستو ازش پرت نکنی تنگی نفس می گیری، گور بابای آخرتی که هست یا نیست...هنوز آدمیزادی!

 

نظرات ()



لالمونی
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩٠/٥/٢۱

از یه طرف خروار خروار مطلب هست که می خوام بنویسم..از یه طرف لالمونی گرفتم...

 

این تنبلی خیلی رو اعصابمه..دلم می خواد بگم shit!

نظرات ()



 
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩٠/٤/٢۳

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



مشاهده گری
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩٠/٤/٢٢

دارم به زندگی به عنوان یک فرصتی برای مشاهده فکر می کنم...واقعا یه هدف از به دنیا اومدنمون می تونه این باشه نه؟

منظورم مشاهده فقط با چشم نیست البته..مشاهده با تمام ابزارهایی که داریم. اگه ما ارواحی هستیم از ابدیتهای گذشته و موجوداتی هستیم ابدی، این 60-70 سال توی دنیا قرار بوده چی به ما اضافه کنه؟ شاید یکی از این چیزها همون دیدن دنیا باشه، دیدن ریزترین جزئیات و کوچکترین واقعه ها.. و در این راه فرصتهای زیادی بهمون داده می شه تا ببینیم و تجربه کنیم چیزهای جدید رو. هرچه بیشتر و دقیق تر بنگریم و ببینیم دنیا رو دست پرتر ازش خواهیم رفت، و هرچه بیشتر سرمون رو به خودمون و درگیریهامون و اشتغالات بیخود درگیر کنیم ، کمتر خواهیم دید، و بی تجربه تر خواهیم رفت. 

نظرات ()



من یا اون؟
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩٠/۳/۳۱

1- بخش من خودمم: ای بابا . آدرس وبلاگ هم که رفت، نمی دونم رمزی بنویسم. نمی خوام ننویسم. آدرسم رو هم دوست ندارم عوض کنم خوب! به هرحال به معدود عده ای که من رو می شناسن و میان اینجا، غیر از همزاد و همسر گرامی! یا دیگه خودشون بچه خوبی باشند و نیان! یا اگه میان در جریان باشن که اینجا خبری از من نیست. بی خود دنبالش نگردند، و مطالب نوشته شده در اینجا رو که مربوط به شخصیت شخیص نیلوفر می شه که می خواست دکتر بشه به حساب آدم دیگری نذارن. مگه خودتون کودک درون و نیمه پنهان و سایه و غیره ندارین؟ خوب برین یک کم  روانشناسی بخونین باهاشون آشنا بشین. جدا هرگونه ارتباطی بین مطالب اینجا و اون فردی که شما می شناسید به هر نحو همینجا تکذیب می شود!

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



آمنه در زندگی من!
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩٠/۳/۱۸

آمنه خیلی صبور و مهربونه...دیدین؟ نازنینه...دوستش دارم همه دوستش دارن واقعا...چقدر خوبه که میشناسم همچین آدمی رو...خدایا شکرت!

 

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



تنهایی
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩٠/۳/۱٧

امروز 17 خرداده. من تنهام. ترجمه نکردم هیچی.  دلم اتیش گرفته از غم و غصه. خیلی ناراحتم خیلی. چرا اینجوری شد؟ چرا؟ یعنی من این همه سال برای فاطمه گریه می کردم تموم شد؟ حالا دیگه برای هاله گریه کنم؟

ای خدا...خدایی که هنوز نمی دونم آفریده ذهن من و اجدادمی تا زندگی برامون راحت تر بشه یا وجود داری؟ و چه دردناک که هیچ راهی برای اطمینان از وجود داشتنت ندارم..و هیچ گریزی جز باور به وجودت هم.  ترسو بار اومدم و از تنهایی می ترسم...چه خیالی باشی چه واقعی ترجیح می دم فکر کنم هستی...اما در هر لحظه توی ذهنم میاد که شاید نباشه ها...شاید گول خورده باشی...شاید تنهای تنهایی...

چه شاهدی بر وجودش داری؟ اشک هاش رو دیدی تا حالا؟ اگر بود و می دید این تراژدی ها رو، حتی اگر هیچ دخالتی نمی کرد..نباید اشک می ریخت؟ نباید؟

نکنه تو هم اسیری خدا؟ اسیری که نمی تونه صداش رو به کسی برسونه...اما اسیر چی؟ اگه اسیری که دیگه خدا نیستی...اگر هستی و آزادی پس چرا صدای هق هق گریه هات رو نمی شنوم؟ چرا از این همه ظلم فریاد نمی زنی؟ چرا اینقدر خوش و خرم نشستی و نگاه می کنی؟

امان از درد انسان بودن...

وای از انسان بودن...

انسان بودن....

ولی همین بودن انسان امیدوارم می کنه که باشی...انسان بدون تو تنها بود و تو هم بدون انسان...

شاید با هم وجود یافتیم...تو بدون ما نبودی، وقتی کسی نبود که بداند هستی..می بینی؟ تو هم به ما نیاز داری..ای خدای بزرگ و متکبر...ای صاحب جبروت و ملکوت...

تو به همین انسانهایی که بنده می نامند خودشان را و برایت هزار هزار اسم ردیف می کنند نیاز داشتی..بدون انسان همیشه چیزی برایت کم بود

دوست دارم اینها رو که می نویسم و می بینی و حس می کنی...نیازت را به انسان که می بینی دردت بیاید. مثل وقتی که من دردم میاید از دیدن سقوط اخلاق...از دیدن مرگ مادر،  از دیدن مرگ صلح...و از نشنیدن فریاد تو..از ندیدن اشک تو...

این طوری حداقل یر به یر می شویم...همه آن همه ادعا و اسم و جبروت کبریایی هم می خوابه..خدا جون..تو هم یه جا دستت گیر یکی دیگه است...موجودی به اسم انسان که شناخت تو رو ممکن کرد، خیلی از تو چیزی کم نداره ،خدایی که پنهان شدی و فقط نظاره می کنی...

پس این قدر ناز نکن..بیا و با انسانها دوست تر باش..قبل از اینکه فراموشت کنند و دیگر نباشی...

نظرات ()



وقتی می دونی پس چه مرگته؟
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩٠/٢/٢٧

می دونم که باید هر روز بنویسم..هر روز! وگرنه دیوونه می شم.

احمق. خب چرا نمی نویسی؟

نظرات ()



در باب معنی زندگی
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩٠/٢/٢٤

به معنی زندگی فکر می کنم این روزها...در واقع به معنی بخشیدن به زندگی...

یه نتیجه ای که بهش رسیدم ( و حتما یه فیلسوفی یه جایی یه نظری شبیه این داشته حالا من از کجا پیداش کنم خوب؟!)

اینه که ما زندگی رو در اولین گام از طریق حواس درک می کنیم،..حالا از تحلیل این داده های حسی و فراورده هاش بگذریم.  از طریق دیدن و شنیدن و لمس کردن و بوییدن (خدایا شکرت!). خوب، چه طور می شه عمیق تر کرد این تجربه حسی دراز مدت رو که اسمش هست زندگی؟

از طریق هرچه بیشتر حس کردن... با دیدن تک تک صحنه های خیابون..دونه دونه برگهای روی زمین و گل های روی شاخه و اگهی های لوله باز کنی و ماشین ها و آدم ها و روابطشون... با شنیدن کوچک ترین صداها..از صدای اگزوز تا صدای ترمز تا صدای پرنده ها و صدای باد و صدای بارون...با بوییدن همه بوها..از بوی لنت گرفته تا بوی فاضلاب جوی ها و بوی گل یاس و بوی بارون!

چقدر از این تصاویر و صداها و بوها هر روز از کنارمون می گذره و نمی بینیم و نمی شنویم و نمی بوییم؟ خوب همینجوری فرصت تجربه، یا همون زندگی رو به باد فنا می دیم دیگه..

باید هر لحظه رو دید و شنید و بویید و لمس کرد!

نظرات ()



royal wedding و افکار من!
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩٠/٢/۱۳

این چند وقته خیلی به این رویال ودینگ و کیت اندیشیده!(ه رو بخونید:دی) ایم

بگذریم از این موضوع که من کلا با خانواده سلطنتی رابطه خوبی دارم و ازشون خوشم میاد! و اگه احساس نمی کردم برام افت داره (بابا کلاس من بالاتر از این جک و جواد بازی هاست، کم کسی نیستم که !!!) توی پیچ FB شون هم عضو می شدم به طور خلاصه به نظرم ضرری برای بقیه ندارند، و هزینه قابل توجهی تحمیل نمی کنند به جامعه. همین الان هم که برشون دارن بذارنشون کنار با ارث و میراثشون وضع مالی شون فرقی نخواهد کرد (ارث که دیگه بهشون می رسه؟! نمی شه بگیم هیچ حق و حقوقی ندارن). پس مدیون مردم نیستند. اگر هم هستند، با سرپرستی خیریه ها دارند دینشون رو جبران می کنند. این که از این.

غیر از این با این جور مراسم ها و تبلیغاتی که روش می شه و توریستی که جذب می کنند درآمد زا هم هستند. مثلا شاه ایران با جشن های 2500 ساله سرمایه گذاری فوق العاده ای از لحاظ گردشگری کرده بود، و اگه مثل این خانواده سلطنتی کاری به کار مردم نداشت هنوز هم ما داشتیم از بابت اون سرمایه گذاری نون می خوردیم! بگذریم

چیزی که واسه من خیلی جالب بود، و یکی از جدید ترین احساساتی بود که تا حالا کرده بودم (شما هم شده احساس جدید بکنید؟ کلا این که احساس چیه و از کجا میاد واسم خیلی جالبه!) این بود که این قدر از زندگی خودم احساس رضایت و شادمانی می کردم که اصلا بابت این ازدواج سلطنتی به کیت (بابا صمیمی!) حسودی ام نمی شد!! یعنی مطمئن مطمئن بودم که از اون خوشبخت ترم..و حتی یک لحظه هم دلم نمی خواد زندگی زناشویی دیگه ای داشته باشم، چون خیلی خیلی خیلی از زندگی ام راضیم! این حس رضایت شدید!! حتما همیشه بوده، ولی من بعد از دیدن ازدواج اینها متوجهش شدم، پس یه تشکرم بهشون بدهکارم!

با وجود همه این که ازشون خوشم میاد دیروز که صفحه facebook شون رو دیدم اصلا دلم نمی خواست توش عضو بشم..درسته ثروتمند و قدرتمند هستند، اما برای خودشون هستند! من از دیدن فیلم ازدواج لذت بردم، شاید اگه اونجا بودم برای اینکه بهم خوش بگذره توی خیابون هم می رفتم، خوب واسه این که بهم خوش بگذره! 

ولی از چشم و ابروی شماها که خوشم نمیاد که تو FB  براتون لایک بزنم! چیزی هم گیرم نمیاد! پس این کار رو نمی کنم. درواقع برام جالب هستند تا جایی که سود بهم برسونند، وقتم پر بشه، خوش بگذرونم..تصاویر قشنگ قشنگ ببینم..همین!

و در نهایت اینکه یه عده همیشه غر می زنند که این ها با پول مردم بدبخت خوش می گذرونند و ولخرجی می کنند و فلان و بهمان..اما اولا:

این زیر ذره بین بودن خودش عین بدبختیه!

و مردم خودشون به خاطر سودی که (فضولی، تفریح، سر در آوردن از کار این ها، جشن گرفتن و ...) دارند زندگی این آدم ها رو تامین می کنند (به فرض که اونها کلا از پول مردم زندگی کنند)، اما در برابرش دارند حق زندگی عادی رو ازشون می گیرند. به نظر من اگه کسی این جا ضرر کنه آدمیه که نمی تونه در این 60 -100! سالی که نوبتشه راحت زندگی کنه، نه کسی که یه ذره پول خرج یه نفر دیگه کرده!

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩٠/٢/۱٠

شش سال

کمه؟

زیاده!

نه کم نه زیاد...

خیلیی زیاد؟

یه عمره!

یا یه چشم به هم زدن...

شش سال خوبه؟

بده؟

فوق العاده است!

یا معمولیه؟

شش سال!

زیاده، فوق العاده است..هم یه عمره و هم یه چشم به هم زدن!

من می گفتم چرا این ویلیام 29 آوریل رو انتخاب کرده؟ نگو می دونسته با روز عقد ما یکیه :دی

 

نظرات ()



یادم باشه!
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩٠/٢/۸

یادم باشه که امشب شام می خواستیم نون و پنیر و گوجه بخوریم :دی چه شام شاهانه ای..بعد سر شب یه بسته بزرگ چی توز موتوری خوردیم دو نفرِی،  بعد تا آخر شب گشنه مون نشد و هیچی نخوردیم! شام مفید و مغذی : چی توز موتوری !

نظرات ()



آزمایش
نویسنده: نیلوفر دکتر کوچولو - ۱۳٩٠/٢/٦

باید بیشتر نوشت، باید ثبت کرد..وگرنه خیلی زود یادمون می ره که چه طور گذشت ثانیه های عمری که با ارزش ترین هدیه خدا بود.. و تجربه هایی که شاید گرانقیمت ترین ارث ما باشند برای زمینی ها همه فراموش خواهند شد!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »