از تو خوندن واسه من تسکینه...

تو یه هم نفسی..توی این تنهایی

وقتی نیستی

دل من غمگینه

من یه رودخونه ام...تو مثل دریایی...

بی تو بازم از تو خوندم..از تو همیشه

تو صدای منو توی شب نشنیدی...

گفتم توی دنیا هیچ کی مثل تو نمیشه

تو به حرفهای من دوباره خندیدی...

تنها

تنها

بی تو تنها موندم...

بیا تا دوباره من و تو

 ما باشیم...

بی تو

بی تو

پر پروازم نیست...

من و تو مثل دو کبوتریم...چرا تنها باشیم...

همزاد قصه های من

با تو صد تا ترانه ام...

بی خورشید نگاه تو

 دل می میره

برگرد از عمق فاصله

پا روی جاده ها بذار...

سرمای دستمو بگیر

فردا دیره

.

.

.

 

زندگی این روزها سخت می گذره.

خیلی...

کاشکی تحملشو داشته باشم...

تحمل به یاد آوردن دورانهای خیلی خوب...دوران هایی که این وبلاگ توش خیلی مهم بوده....

و پذیرفتن و باور اینکه اونها تموم شدن...اصلا نمیدونم...باید اینو باور کنم؟

ولی امیدوارم که روزهای بهتری در راه باشه و می دونم که هست...

شاید بعد از مدتی سختی،بعد از یه شب دراز...

ولی در عوض خیلی بهتر....

به احساسی که این حرف رو بهم می زنه اطمینان دارم...

می دونم مهربون ترین مهربون ها همیشه با منه...

بهش ایمان دارم!