۱۸ سال پيش در چنين روزی يک عدد نی نی ساره پا به دنيا گذاشت....احتمالا هيچ کس در اون زمان از سر و صداهای اون نی نی پی به عظمتش نبرد...به هرحال الان ديگه مدتهاست بر همگان مشخص شده اتفاقی که اون روز افتاد يه تولد ساده نبود...اتفاقی بود که اصولا فقط يه بار ممکنه اتفاق بيفته....يه فرشته به دنيا اومده بود...

دوست داشتنی ترين فرشته روی زمين....همزادی عزيزم...بهترين من!

تولدت مبارک!

 

خيلی خيلی زياد دوستت دارم ساره ای من!!دلم برای ديدنت پر ميزنه!

بهترين آرزوها رو برات می کنم سايو جان...آرزو می کنم سال ديگه تولدت رو پيش هم جشن بگيريم...آرزو می کنم که سال ديگه اين موقع هيچ غصه ای توی زندگی دوست داشتنی ترين من نباشه....و آرزو می کنم هر رشته ای که دوست داری تهران قبول بشی!حالا که من همه آرزوهای تولدت رو کردم...

بيا شمع هات رو فوت کن!

happy birthday!

 

هر چی که تا حالا خوندين اصل مطلب بود!اين ها هم يه مقاديری چرت و پرت با سس اضافه که نمی خوام بمونه واسه پست بعدی!!

شیخ نیلوفر دکتر الدوله::

"جوانان!!همه جور درس را با هم بخوانید!!"

تفسیر:

ای بابا!مردیم بسکه همه اش زیست خوندیم....

البته خودم تا قبل از سفرمون به شمال و زمانی که تقریبا در و دیوار رو داشتم به شکل انواع و اقسام اساتیدمون همراه جزوه هاشون می دیدم متوجه وجود عارضه خفنگی به نام زیست شناس شدگی در خودم نبودم(شاید به علت علاقه کاذبی که به زیست شناسی در من ایجاد شده!!)

اما اونجا که هر طرفش یه تیکه از درس آناتومی گیاهی و جانورشناسی و چرخه های زندگی گیاهان() و سیستماتیک(طبقه بندی) و....مشاهده میشد متوجه شدم دارم همه چی رو زیستکی می بینم و حالم اندکی به هم خورد!!!

تازه این در حالیه که زیست متنوع ترین شاخه علمه به نظرم....از دنیای باکتری و میکرب های کوچولو موچولو تا غول پیکرترین گیاهان و جانوران...از ملکولهای سازنده شون تا بررسی روابط بین جوامع عظیم موجودات زنده...به همه چی هم ربط داره!فیزیک و شیمی و ریاضی و زمین شناسی و امار و....از معدلات وحشتناک دیفرانسیل توی اکولوژی تا محاسبه های پیچیده اماری توی ژنتیک!به این همه تنوع...وقتی که تقریبا 7 ماه همه اش زیست بخونی تاثیرات مخرب فراوانی روت میذاره!اولیش همون عارضه زیست شناس شدگی!!

به هر حال من که عمرا (بسکه تنبلم!)تا وقتی که مجبور نباشم درسی رو نخواهم خوند!و فعلا هم که فقط(اون هم یک کم!هر از گاهی)مجبوریم زیست بخونیم...به همین علت اگه من رو در حال نوازش یه سوسک ببینید یا ببینین عاشقانه به لکه های روی درخت(گلسنگ) زل زدم یا دارم سوزن توی بدن ملخ فرو می کنم نباید تعجب کنید!!!ان شاا...4-5 ماه دیگه از شر زیست راحت میشم و این عوارض بهبود پیدا می کنه!اگرچه بعدش که میرم پزشکی فاجعه بدتری اتفاق می افته...اون موقع هرکی رو ببینم احتمالا اول از همه فکرم میره رو ویژگی های اناتومیکیش و بیماری هاش....خدا به خیر کنه!!خلاصه به همه شما جوانان نصیحت می کنم که تک بعدی عمل نکنید...همه چی با هم بخونید که این بلاها به سرتون نیاد!

پیوست:

ما یک شنبه رفتیم دیدار خاتمی...در واقع یه جورایی خودمون رو انداختیم!!!کلی هم عکس گرفتیم با خاتمی...مشکلش فقط اینه که هیچ کدومش با دوربین خودمون نبود!!!!امیدوارم بتونم پیداشون کنم....به هر حال نکته جالب اینجا بود که از اول سخنرانی خاتمی یه فکر شیطانی به ذهن من رسیده بود اون هم این بود که وسط سخنرانیش باهاش بای بای کنم و خنده اش بندازم!!!!و هر از کاهی به خاطر این فکر لبخند خبیثانه ای میزدم...به خاطر رنگ مقنعه ای هم که پوشیده بودم(آبی آسمونی!) و ردیف های جلو هم نشسته بودم تقریبا 3-4 بار توجهش وسط حرفهاش به من جلب شد!در حالی که من و دوستم داشتیم راجع به اینکه من بای بای کنم یا نه بحث می کردیم...به هر حال از دیدن قیافه ما یک کمی خنده اش گرفته بود وو نمی تونم حدس بزنم ایا فهمیده بود می خوایم چیکار کنیم یا نه!!به هر حال به علت این شیطونی ها و این که کلا من ریزه میزه به نظر میام و رنگ مانتو و مقنعه ام که مثل بچه مدرسه ای ها شده بودم در هویتم شک کرده بود فکر کنم!!و احتمالا کلی فضولیش جلب شده بود که این کیه اینجا!!خلاصه وقتی رفتیم بالا باهاش عکس بگیریم برگشت به من گفت:"تو هم المپیادی هستی؟؟!!!!"می خواستم بگم تو نه,شمادر مجموع خیلی ذوقناک بود...خوش گذشت!!!