۱-قبل از هر چيزی به همه تبریک میگم که محرم رسیده...احساس نمی کنم باید تسلیت بگم چیزی رو...این روزها به من خیلی خوش میگذره...وقتی میرم دسته ها و هیئت ها رو می بینم و این همه آدم که همه به خاطر یه هدف نسبتا مشترک دور هم جمع شدن...همه مشکی پوشیدن واقعا احساس لذت بهم دست میده!وقتی به امام حسین و به زینب افتخار می کنم اگرچه هنوز در موردشون خیلی سوال دارم باز هم احساس خوبی دارم!پس تسلیت واسه چی آخه؟!خوب به بازماندگان اون واقعه شاید همون موقع باید تسلیت می گفتیم...اما به بقیه و الان نه!من که خوشحالم محرم رسیده...نمی دونم می فهمین چی میگم؟!

2-اصولا این روزها زندگی مون عجیب غریب شده...الان 2-3 هفته است من هر روز کلی اتفاق واسم میفته که عصبانیم می کنه و روی مخم راه میره و مته میزنه روی اعصابم...ولی ظاهرم هیچ چیزی رو نشون نمیده...در واقع عصبانی میشم اما سریع عصبانیته میره یه جایی که نمیدونم کجاست و من همچنان لبخند میزنم و واقعا هم شادم و بهم خوش میگذره......قبلا هم تا حد زیادی اینجوری بودم اما دیگه بعد از مدتی یه 2-3 روزی همه عصبانیت هام رو خالی می کردم...ولی این دفعه اصلا خالی نمیشن!یه جوری فراموش میشن و گم و گور...بعد مسئله اینجاست که من دارم میترسم!نمیدونم این عصبانیت ها کجا غیب میشهنگرانیم بیشتر از اینه که این خالی نشدن عصبانیت هام یا معنیش اینه که دارم خل میشم و بی خیال دنیا شدم و ...!!!یا اگه معنیش این نیست احتمالا بعدا با هم میریزه بیرون و چون حجمش خیلی زیاده اون موقع به جمع دیوانگان می پیوندم!من هنوز جوونم آرزو دارم...به نظر شما عصبانیت ها و اعصاب خوردیهای روز مره من کجا غیب میشن آیا؟!البته الان در این شرایط خیلی خوبه که کاری به کارم ندارن و میذارن بهم خوش بگذره اما آخه کجا میرن خوب؟!!میشه واقعا از بین رفته باشن؟!!آخه خیلی زیاد بودن...

**احساس می کنم وبلاگم داره از دستم میره و باهام قهره :( 

نمی خوام!دوستش دارم...کسی تجربه ای چیزی نداره در زمینه آشتی با وبلاگ؟!