1-اه اه اه!این هم شد زندگی؟!اصلا کدوم زندگی...از صبح تا شب دارم عین يه موجودی کار می کنم!اون هم چه کارهایی:

صبح:خواب تا وقتی که بتونم!...بعدش کلاس

ظهر:ناهار و ولگردی بعد از کلاس با دوستم!

عصر:لالا

شب:درس خوندن واسه اینکه هفته دیگه قراره برم شیراز درس بدم

نصفه شب:انلاین

کله سحر:لالا!

دیگه هیچ وقتی واسه زندگی ندارم!این چه وضعشه هان؟بدتر از همه اون درس خوندن!یکی نیست به من بگه تو که تنبلی چرا قبول می کنی اخه؟!

2-هی...روزگار!هرچی خواستیم مقاومت کنیم نشد...انگار نمیشه دیگه بیشتر از این توی دنیای خوشگل کوچیکیام بمونم!زور زورکی دارم بزرگ میشم....چاره ای نیست یعنی...دارم به همه چیزهای دنیای بزرگتر ها عادت می کنم...دروغ گفتن...سیاست داشتن...یه حرف رو هزار جور مختلف به خورد هزار نفر دادن!با پنبه سر بریدن(بابا قاتل!)...

از همه مهمتر!کفش پاشنه بلند پوشیدنخوب معلم ها باید قدشون بلند باشه دیگه!

تازه باحالتر از همه ازمایشگاهیه که راه انداختم...موش ازمایشگاهیش هم خود بیچاره ام هستم با اجازه تون...خوب بزرگ شدن و مثل بزرگترا بودن که به همین راحتی ها نیست...هر روز روش های مختلفی بزرگ بودن رو تست می کنم...یه روز دروغش رو زیاد می کنیم....یه روز کفشش رویه روز خانوم میشیم مثلا!

یه روز از دیوار میریم بالا...فعلا حالت گذاره...بگذریم که من چقدر از ادم بزرگ بودن بدم میاد..اما هرچی بیشتر پیش میره بیشتر می بینم که دیگه چاره ای ندارم...هفته دیگه هم که بدبخت دو عالم میشم رسما!قراره برم درس بدم به المپیادیهای مرحله اول قبول شده!مسئله این جاست که من فکر می کردم یه کلاسه و مختلط که قبول کردم..اما معلوم شد 60 نفرن و بالاجبار باید بشن دو تا کلاس...که تو یکیش 30 تا پسره!من چه جوری 30 تا پسر رو ساکت کنم آخه؟!!!!حتی اگه آدم بزرگ ترین تیریپ رو هم بیام باز فکر نکنم موفق بشم!برام دعا کنید!