1-خیلی وقت بود اینجوری هوس وبلاگ نوشتن به سرم نزده بود...دلم خیلی واسه نوشتن اینجا تنگ شده بود...البته این چند وقت آخری که اپدیت نکردم به خاطر این بود که در حال تدارک برای سفر همدان بودیم...از شنبه تا سه شنبه هم به همراه بر و بچز اونجا بودیم و کیف کردیم....خیلی خوش گذشت...مجموعه جالبی بودیم!

یه گروه که تقریبا هر فردش ساز خودش رو میزد...نشده بود تا حالا این همه آدم متفاوت رو پیش هم ببینم!آخه معمولا هر گروهی که با هم جمع میشن یه جورایی شبیه هم هستن و از یه تیپن...اما این جمع ما هیچ دو نفری از یه تیپ و سلیقه مشابه توش نبود...بودن با این همه آدمهای متفاوت واسه من که خیلی جالب بود...

2-بدجوری هوس کردم بتونم فکر آدمها رو بخونم!

آخه الان اینقدر دروغ،تعارف،ژست...تیریپ و....زیاده که آدم از رفتار و لحن و حرفهای یه نفر معمولا همه جور برداشتی می تونه بکنه غیر از چیزی که تو ذهن اون بیچاره بوده!یا در بهترین حالت منظور طرف مقابل رو هم میتونی به عنوان یکی از برداشت ها حدس بزنی...و این خیلی بده!

چی میشد همه مثل همون اوایل(نزدیک های عصر حجر شاید!که دروغ و تعارف و ادا اصول هنوز اختراع نشده بود!!!!)آدم ها همون چیزی بودن که دیده میشدن؟نه مثل الان یه شخصیت که زیر کلی ماسک و پرده قایم شده؟آدم گیج میشه نمی دونه چیکار کنه!یکی نیست بیاد نفوذ در مخ آدمها و فهمیدن منظورشون رو به من یاد بده؟

3-به طور خلاصه

یه اتفاقات بامزه و خنده داری افتاده که شرمنده جمع نمی تونم توضیح بدم...اما به شدت احساس بامزه ای بهم دست داده...خواستم اعلام کنم!