گفتم که می نویسم! اینقدر می نویسم تا چشم همه تون در بیاد!زبان

ولی در این برهه از زمان اصلا نیازی نیست که زیاد به خودم زحمت بدم..این دو تا نوشته قدیمی ام رو بخونید: قدیمی که می گم یعنی 8 سال پیش ها..فکر نکنین کم چیزیه..خدایا! چقدر این زندگی لامصب عجله داره..این اولی اش و این هم دومی اش.

مثلا 8 سال زندگی کردم..بالا و پایین رفتم و اومدم..اینقدر آدم های جدید و جاهای جدید و فرهنگ های جدید و تجربه های جدید داشتم که نگو..مثلا سیب هزار تا چرخ خوردم و بعد تالاپی افتادم پایین..دوباره رفتم بالا و باز هم..شاید مثل یه پر روی یه رودخونه پر سر و صدا هی بالا و پایین پریدم و در عین حال جلو رفتم، هرچی بوده 8 سال زندگی کردم..یاد گرفتم، بزرگ شدم! اون وقت باید برگردم ببینم هنوزم که هنوزه دردم همون درد 8 سال پیشه و غصه هام همون و دینم هم همون...نباید برم دق کنم به نظرتون؟