این هفته واقعا هفته خاطره انگیز و عبرت آموزی بود، پس می نویسمش که یادم نره!

سه شنبه 2 آذر عقد یکی از دوستان بود توی نصف جهان! و چه مردمی داره اونجا..من با دوست دومیم رفتم ، که خانواده پدرش اصفهانی اند. به استثنای عمه دوست دومی و خانواده اش بقیه این مردم مثل این که اگه خیرشون به یکی دیگه رسیده باشه شب خوابشون نمی بره! همه شون بی نظیر بودن..از اون اتلیه ای که چون فهمیده بود ما بعد عکس گرفتن می خوایم بریم یه مجلس و قیافه مون رو دوبار استفاده می کنیم، همه سعیش رو کرد کار ما رو انجام نده بگیر تا اون راننده ای که وقتی فهمید ما داریم به آهنگی که گذاشته گوش می دیم(بهش گفتیم یک کم بلندترش کنه) تقریبا دقمرگ شد و بعد از همون یک آهنگ ضبط رو خاموش کرد و بعد هم با صدای خیلییی کم روشن کرد!  تا تموم راننده تاکسی ها که به طرز واضحی از ما بیشتر کرایه گرفتن، خلاصه هرچه بیشتر گذشت(کلش دو روز شد، دوشنبه شب رفتیم و چهارشنبه صبح اومدیم) بیشتر خدا رو شکر کردیم که نه اصفهان زندگی می کنیم و نه زن اصفهانی ها شدیم! تازه از ماجرای عقد 2 تا 6 که جوری تنظیم شده که به هیچ وعده غذایی نخوره دیگه می گذرم!

بعد هم که با اتوبوس VIP اومدیم و جاتون خالی خیلی صفا کردیم...

پنج شنبه هم که عصر یه مهمونی خانم دکتری بود خونه مامانم این ها...فکر کنین ده نفر بشینن دور هم و هر ده تاشون هم همدیگرو خانم دکتر خطاب کنن! ولی خداییش وقتی می گفتی خانم دکتر خودشون می فهمیدن منظور کیه!

زندگی ما هم که شده سگی! نه معلوم هست چی می خوام، نه معلوم هست چیکار می کنم، نه معلومه که چیکار باید بکنم...24 سال رو فوت کردم فرستادم هوا و غیر از یک گرد افسردگی چیزی نگه نداشتم واسه خودم..چقدر دلم می سوزه واسه دوران های خوبی که گذشتن...واسه بچگیم از اون روزی که یادم میاد بگیر تا روزی که پا گذاشتم به این خراب شده ای که من رو داغون کرد.واسه خانم آذرنگ، مربی پیش دبستانی ام توی تهران، واسه روزهای دبستان محسن کیانی و  دبستان پیروزی توی اصفهان..برای فرزانگان اصفهان و شیراز..به ویژه سالهای دبیرستان و دوستی های خوبی که داشتم...واسه دوره المپیاد..واسه سالهای اول دانشگاه! حیف که از همه شون بریده شدم..دوست ها هرکدوم یه طرفن و من یه طرف...من موندم و افرادی که از بودن باهاشون متنفرم! نه این که الان دوست هام پیشم نیستن..نه..اما اینجا جای من و دوستهام نیست! افسوس از همه آن شور جوونی و شادی کودکانه که رفت و یه یاس فلسفی به جاش موند...ادمی موند که تک تک روز ها رو با آه می شمره و  توی 24 سالگی حس می کنه که توی سرازیریه..انگار همه چیز داره تند و تند به هم پیچیده می شه و من موندم با دست های خالی...همه چیز هست اما من حتی نمی دونم چی رو می خوام تا دستهام رو ازش پر کنم، قبل از این که دیرتر بشه...کاش می دونستم باید دنبال چی برم...اما الان فقط افسوس برام مونده..افسوس و صد افسوس از اون انسان شاد و پرامیدی که خاکستر شد و رفت...یعنی عیسایی ابراهیمی چیزی پیدا میشه اون مرده رو دوباره زنده کنه?