من به چی اعتقاد دارم؟ نه واقعا؟!! نباس بدونم چی برام ارزشه و چی مهم نیست؟ باید بدونم دیگه! پس اینجا می نویسمش..

1-      برام مهمه یه خانواده شاد و خوشبخت داشته باشم..خانواده ای که همه شون عاشق هم باشند و فراموش نکنند که باید همدیگرو از عشقشون با خبر کنند...خانواده ای که هر عضوش اگرچه زندگی شخصی خودش رو داره با گرفتاری ها و موفقیت های خاص خودش، اما این باعث نمی شه اهمیت بقیه اعضای خانواده، گرفتاری هاشون و موفقیتشون پیش چشمش کم بشه، و اهمیت خانواده به عنوان یک روح مستقل همیشه حفظ می شه..و دوست های که جونم براشون در بره! که البته دارم خوبشم دارم J [خوبی همزادی؟]

2-      دلم می خواهد روز آخر که به زندگی ام نگاه می کنم، حاصل زندگی ام نشوندن لبخند روی لب های یک نفر باشه و تلاشم رو می کنم که این لبخند رو روی لب های بیشتری بنشونم، و برای روز ها و بارهای بیشتر...اما برام مهم نیست دنیا رو تکون بدم، یه کشف بزرگ علمی بکنم...نوبل بگیرم..یا چه می دونم بزرگترین شرکت داروسازی رو داشته باشم، یا مشهورترین آزمایشگاه ژنتیک...برام فرقی نمی کنه دکتر به به چه چه باشم یا یه زن خانه دار...فقط می خوام اون روز آخر که به گذشته نگاه می کنم، تعداد این لبخندها که می شمرم بیشتر باشه...هرچی بیشتر بهتر..و کاشکی تونسته باشم جلوی خروارها اشک رو بگیرم..اما خدا نکنه که حتی یه قطره اشک  به خاطر من ریخته شده باشه..همین رو می خوام ای دنیای کثافت! نه مدرکت رو می خوام نه شغلت رو نه پزت رو نه عنوان دکترت رو...اگرچه راهی جز رفتن دنبال این ها نمی شناسم، اما توی این راه فقط به اون لبخنده فکر می کنم..نه به هیچ چیز دیگه ای، نه به دفاع نه به مقاله نه به پذیرش! تا چشم همه اون هایی که می خواستن من رو در حد این چیز ها پایین بیارن و نتونستن در بیاد!

3-      برام مهمه که بتونم از پدر و مادرم قدردانی کنم، طوری باشه که وقتی یاد من می افتند ته دلشون از اون احساس های خوب خوب بکنند و قند توی دلشون آب بشه..نه اینکه آه بکشند و افسوس بخورند و یه غصه هم من بذارم گوشه دلشون!

4-      دلم می خواد خوشحال باشم..یک کم بخندم! برقصم....بگردم..از برگ های سبز ، از گل های رنگارنگ، از پروانه ها، از غروب خورشید، از قشنگی آسمون و زمین خدا لذت ببرم...خسته شدم از این خیابون ها و ساختمون های خاکستری...

5-      آه..خدا! این ها چیزاییه که من می خوام و البته با 17 دقیقه فکر کردن نوشتمشون...پس نمی گم همین است و جز این نیست...اما  تو چی می خوای؟ کجایی؟ چرا صدات به آدم های الان نمی رسه؟ یعنی به فرض این که همه چیزهایی که اینها میگن راست باشه، از 1400 سال پیش تا الان کاری با کسی نداشتی؟ اما من باهات کار دارم خوب؟ از کجا بدونم که تو چی می خوای؟ من اصلا عاشق دیوانه تو...خوب، حالا چیکار کنم؟ نباید یه کلوم حرف با هم بزنیم، یه ذره اختلاط کنیم؟ آخه یه گوشه چشمی هم این طرف بنداز دیگه...این که نشد رسم عاشقی!