خسته ام..دلم می خواد خسته باشم خوب! عیبی داره؟ 

حالا هییییی بشینین قصه ببافین که فلان و بهمان..تو این رو داری و اون رو داری..چرا اینقده ناشکری..همین هم ازت می گیرن ها! یادت باشه این حرفهات، تو آفریقا که به دنیا نیومدی..چرا قدر نمی دونی؟! بلاه بلاه بلاه!

بابا دلم نمی خواد قدر بدونم!! اون خدای مهربون می فهمه من چی می گم شما ها چیکار دارین؟

خسته ام! خیلیییییییی..اگه خوبی خدا نبود و قشنگی زندگی (بله قشنگ هست، مگه میشه زندگی افریده شده توسط خدا زشت باشه؟) و این که دوست دارم این قشنگی ها رو تا جایی که سهممه ببینم و لمس کنم...واقعا ممکن بود خودم رو از زندگی مرخص کنم...

برای این که خسته ام! شماها تا حالا خسته نشدین؟

این متن گشنگ گشنگا رو هم می ذارم اینجا که هر از گاهی بیام ببینم و حالشو ببرم!

منم زیبا

 

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

 

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 

ترا در بیکران دنیای تنهایان

 

رهایت من نخواهم کرد

 

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

 

تو غیر از من چه میجویی؟

 

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

 

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

 

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

 

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

 

طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت

 

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

 

وصل عاشق و معشوق هم،آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

 

تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.

 

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

 

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

 

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

 

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

 

که میترساندت از من؟رها کن آن خدای دور

 

آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

 

این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

 

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

 

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

 

غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

 

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان آغوش من باز است

 

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

 

قسم بر اسبهای خسته در میدان

 

تو را در بهترین اوقات آوردم

 

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

 

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

 

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

 

برای درک آغوشم ،شروع کن، یک قدم با تو

 

تمام گامهای مانده اش با من

 

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 

ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد