نمی دونم کی و کجا بود ( تازگی ها هیچ چیزی یادم نمی مونه! تازگی ها که میگم البته یعنی این چند سال!) داشتیم با چند نفر حرف می زدیم راجع به زندگی و تند تند گذشتنش(آهان یادم اومد اصفهان بود با سم که رفته بودیم عقد، خونه عمه اش اینا بودیم ، با دختر عمه اش) که هرچی بزرگ تر می شی تند تر می گذره...بعد اون ها می گفتن علت این که با گذشت سن سرعت زمان بیشتر می شه اینه که وقتی بزرگ می شی خاطره زیادی نداری..در حالی که واسه بچه ها از شروع سال نو، مدرسه، تموم شدن هر سال تحصیلی، شروع سال جدید، معلم نو، دوست های نو، درس های جدید..مدرسه های متنوع، باعث می شه واقعا زندگی رو و گذشتش رو حس کنی، روز به روز که می گذره با قبلی اش فرق کنه و واسه همین آروم آروم بگذره..سال 79 با 80 برات فرق کنه..اما افسوس از وقتی که اون دوران می گذره...وقتی دوساله من صبح که پاشدم یه جا رفتم، همون آدم ها رو دیدم، خوب برام مثل یه چشم به هم زدن گذشته دیگه...یا 4 سال قبلش توی یونی که همیشه سر هر کلاسی با همون آدم ها بودم، مطالب کلاس ها که کلا تکراری بوده استاد ها هم یه عده ای بودن که هی می چرخیدن ولی تغییر زیادی نمی کردن، خوب به نظرم همه اش مثل برق گذشته دیگه..اما توی دبیرستان و راهنمایی و دبیرستان که اینطوری نبود..داشتم وبلاگم مال بهمن 82 رو می خوندم..هنوز هم اون روز ها رو شیرین ترین روز های عمرم میدونم...خوشحالم که تجربه شون کردم..

ولی غرض از همه این حرف ها این که زندگی من الان هم می تونه همون قدر خاطره داشته باشه، اگه خودم، خودم رو اسیر این روزمرگی نکنم...برای همین سعی می کنم بیام اینجا و بنویسم که روزگارم چطور می گذره...هم می نویسم که بگذرد...هم می نویسم که یادم نرود چگونه گذشت...احتمالا این ها رو توی عنوان هم جا بدم! شاید این طوری ترمز این روزگار تند و سریع یه کم کشیده بشه...