متنفرم از نوشتن پست اینجوری...اما خوب! واقعیت همینه دیگه..

سعی می کنم خدا رو حسش کنم...و وقتی هست همه چی خیلی خیلی بهتره...همه چی خیلی آرومه...خیلی...

اما هروقت میام اینجوری باشم..می شم مثل یو یو! یه لحظه دارم شلنگ تخته می زنم از شادی چون جنبه مثبت همه چیز رو می بینم... وهی بیشتر عاشق خدا میشم...یک کم بعد دارم توی کله ام مثل وروره فحش می دم به تمام چیزهایی که حتی اندکی مخالف میل من باشند، مثلا امروز یه لحظه سر نماز دیدم گوشه مهر شکسته توی نمازخونه، شروع شد...کدوم احمقی تونسته توی نمازخونه ای که همه کفش موکت و فرشه این رو بشکنه؟ شکستنش واقعا کار سختی بوده.. و همین طور غر غر غر! و همزمان حرص هم می خورم ...بعد یادم میاد که از صبح که بیدار شدم قرار بوده نذارم هیچ چیزی آرامش من رو به هم برنه و دوباره آروم می شم...بعد دوباره یه کم بعد یاد این مصیبت پایان نامه و دفاع می افتم و فحش رو می کشم به خودم و بقیه که این چه وضعیه...بعد یادم میاد همین نعمت که بالاخره می تونم دفاع کنم با چه خون دل خوردنی نصیبم شده و الان باید خوشحال باشم...بعد خوشحال می شم و خدا رو شکر می کنم  و مثل بچه خرخونهای نفهم!! می شینم تند تند پایان نامه می نویسم....بعد دوباره....

 

خلاصه این که این ره که من می روم به دیوونه خونه خیلی نزدیک است! اولا مسافر دربستی می زنیم! دوما مشغول ذمه!! این اگه من رفتم اونجا نیاین و بهم سر نزنین!