به معنی زندگی فکر می کنم این روزها...در واقع به معنی بخشیدن به زندگی...

یه نتیجه ای که بهش رسیدم ( و حتما یه فیلسوفی یه جایی یه نظری شبیه این داشته حالا من از کجا پیداش کنم خوب؟!)

اینه که ما زندگی رو در اولین گام از طریق حواس درک می کنیم،..حالا از تحلیل این داده های حسی و فراورده هاش بگذریم.  از طریق دیدن و شنیدن و لمس کردن و بوییدن (خدایا شکرت!). خوب، چه طور می شه عمیق تر کرد این تجربه حسی دراز مدت رو که اسمش هست زندگی؟

از طریق هرچه بیشتر حس کردن... با دیدن تک تک صحنه های خیابون..دونه دونه برگهای روی زمین و گل های روی شاخه و اگهی های لوله باز کنی و ماشین ها و آدم ها و روابطشون... با شنیدن کوچک ترین صداها..از صدای اگزوز تا صدای ترمز تا صدای پرنده ها و صدای باد و صدای بارون...با بوییدن همه بوها..از بوی لنت گرفته تا بوی فاضلاب جوی ها و بوی گل یاس و بوی بارون!

چقدر از این تصاویر و صداها و بوها هر روز از کنارمون می گذره و نمی بینیم و نمی شنویم و نمی بوییم؟ خوب همینجوری فرصت تجربه، یا همون زندگی رو به باد فنا می دیم دیگه..

باید هر لحظه رو دید و شنید و بویید و لمس کرد!