امروز 17 خرداده. من تنهام. ترجمه نکردم هیچی.  دلم اتیش گرفته از غم و غصه. خیلی ناراحتم خیلی. چرا اینجوری شد؟ چرا؟ یعنی من این همه سال برای فاطمه گریه می کردم تموم شد؟ حالا دیگه برای هاله گریه کنم؟

ای خدا...خدایی که هنوز نمی دونم آفریده ذهن من و اجدادمی تا زندگی برامون راحت تر بشه یا وجود داری؟ و چه دردناک که هیچ راهی برای اطمینان از وجود داشتنت ندارم..و هیچ گریزی جز باور به وجودت هم.  ترسو بار اومدم و از تنهایی می ترسم...چه خیالی باشی چه واقعی ترجیح می دم فکر کنم هستی...اما در هر لحظه توی ذهنم میاد که شاید نباشه ها...شاید گول خورده باشی...شاید تنهای تنهایی...

چه شاهدی بر وجودش داری؟ اشک هاش رو دیدی تا حالا؟ اگر بود و می دید این تراژدی ها رو، حتی اگر هیچ دخالتی نمی کرد..نباید اشک می ریخت؟ نباید؟

نکنه تو هم اسیری خدا؟ اسیری که نمی تونه صداش رو به کسی برسونه...اما اسیر چی؟ اگه اسیری که دیگه خدا نیستی...اگر هستی و آزادی پس چرا صدای هق هق گریه هات رو نمی شنوم؟ چرا از این همه ظلم فریاد نمی زنی؟ چرا اینقدر خوش و خرم نشستی و نگاه می کنی؟

امان از درد انسان بودن...

وای از انسان بودن...

انسان بودن....

ولی همین بودن انسان امیدوارم می کنه که باشی...انسان بدون تو تنها بود و تو هم بدون انسان...

شاید با هم وجود یافتیم...تو بدون ما نبودی، وقتی کسی نبود که بداند هستی..می بینی؟ تو هم به ما نیاز داری..ای خدای بزرگ و متکبر...ای صاحب جبروت و ملکوت...

تو به همین انسانهایی که بنده می نامند خودشان را و برایت هزار هزار اسم ردیف می کنند نیاز داشتی..بدون انسان همیشه چیزی برایت کم بود

دوست دارم اینها رو که می نویسم و می بینی و حس می کنی...نیازت را به انسان که می بینی دردت بیاید. مثل وقتی که من دردم میاید از دیدن سقوط اخلاق...از دیدن مرگ مادر،  از دیدن مرگ صلح...و از نشنیدن فریاد تو..از ندیدن اشک تو...

این طوری حداقل یر به یر می شویم...همه آن همه ادعا و اسم و جبروت کبریایی هم می خوابه..خدا جون..تو هم یه جا دستت گیر یکی دیگه است...موجودی به اسم انسان که شناخت تو رو ممکن کرد، خیلی از تو چیزی کم نداره ،خدایی که پنهان شدی و فقط نظاره می کنی...

پس این قدر ناز نکن..بیا و با انسانها دوست تر باش..قبل از اینکه فراموشت کنند و دیگر نباشی...