آمنه خیلی صبور و مهربونه...دیدین؟ نازنینه...دوستش دارم همه دوستش دارن واقعا...چقدر خوبه که میشناسم همچین آدمی رو...خدایا شکرت!

 

 


 

واقعا فکر می کنم عزای فاطمه و علی بیشتر از این چیزی نبود...بار 14 قرن انگار از روی دوشم برداشته شده..حالا با خیال راحت می دونم که برای فاطمه عزاداری کردم. مگه ماجرای فاطمه چی بیشتر داشت از ماجرای هاله؟ معصوم یعنی چی واقعا؟ خوب برین ببینین نوشته ها رو در موردش..ببینین چه جوری زندگی کرد..اگر انسانید و ادعای انسانیت دارید می بینید که فاطمه و هاله با هم فرقی نداشتند...فقط 14 قرن فاصله داشتند. چرا بیخودی برای خودمون بت دست نیافتنی می سازیم؟ تازه فاطمه رو خانواده اش دفن کردند..مامور نریخت جنازه اش رو ببره. مامور نبرد جنازه رو 3 ساعت ناکجاآباد...مامور نگفت کی باید دفن کنند..خودشون شستند..خودشون دفن کردند..شاید تنها بودند، اما مامور دور و برشون نبود. کسی بهشون امر و نهی نمی کرد که چه بکنند و چه نکنند. اگر کسی بخواد عبرت بگیره و الگو بسازه همین الان براش الگو هست..کسی هم که نمی خواد و نمی بینه از توی هزارتوی تاریخ هم چیزی گیرش نخواهد اومد.

اما در این قرن 14 من وظیفه خودم رو در برابر فاطمه ادا کردم..تو تشییع جنازه شرکت کردم..برای تسلیت گویی به خونه شون رفتم..با دخترش همدردی کردم... براش گریه کردم.

به خودم افتخار می کنم...تو هم باید به من افتخار کنی خدای ناپیدای ساکت..هرجا که قایم شدی و به روی خودت نمیاری روی زمینت چه خبره...باید به من افتخار کنی! حالا به خودم مطمئنم. می دونم که کوفی نیستم..می دونم اگر امام زمانی باشه و بیاد من تنهاش نخواهم گذاشت..می دونم اگه توی کربلا بودم یزیدی نبودم...می دونم! خدا رو شکر..

البته میدونم که این مال این لحظه است و لحظه بعد باز وابسته به خودم خواهد بود و آنچه که بکنم..می تونم اینجوری بمونم ، می تونم هم بشم مثل بقیه. اما الان که می دونم، مطمئنم..خدا رو و خودم رو بابتش شکر!