گاهی وقتها، در همون حالی که میدونی وقت کشتن غول این مرحله است، می دونی که هنوز توانایی‌اش رو نداری. تو همون مرحله می‌مونی، غوله هم هست، فقط سعی می‌کنی به روی خودت نیاری. هی روتو اونور می‌کنی. خودت رو به ندونستن می‌زنی. البته که میشه فراموشش کرد. خیلی راحت هم میشه زندگی کرد. البته در این حالت کجدار و مریز غوله هر از گاهی رخی نشون می‌ده، یک کم اعصاب آدم رو به هم میریزه، ولی بالاخره میشه دوباره فرستادش به همون فراموشخانه‌ای که بود.اما ته ته ذهنت، ناراحتی اینکه تو این مرحله موندی، باهات هست. هرچقدر خیلی در اعماق...


ولی یه روزی می‌رسه که می‌بینی امروز همون روزه! روزیه که باید رفت و این مرحله رو گذروند. روز ورود به مرحله بعد، روز رشد، روز غلبه بر یکی از هزار تا مانع درونی. تا این روز نرسه هر چقدر هم با غوله سر و کله بزنی هیچ سودی نداره به جز داغون شدن بیشتر. ولی توی این روز بدون اینکه بفهمی چی شد و چطور شد قال قضیه کنده میشه به چه راحتی.

امروز البته تا ساعاتی دیگه، غول مرحله قبل من، با فشار دکمه send پشتش به زمین مالیده میشه. بیرون که بودم باورم نمی‌شد چقدر خوشحالم، چقدر احساس آرامش می‌کنم، چقدر با دکترکوچولوی درون رابطه‌ام خوبه، ولی زود یادم افتاد دلیلش اینه که امروز بالاخره من برنده شدم...بعد از سه سال و نیم!