هر بار که دارم تو کینگزوی میرم به سمت مترو دلم میخواد لگد بزنم به هرچی که دستم برسه...به دیوار، به صندلیها و تابلوهای کافه‌ها که توی پیاده‌رو ولو هستند...عمقش البته بیشتر از اینه که دلم بخواد.دلم می‌خواد و  پام هم به طور غیرارادی می‌خواد لگد رو بزنه و من  ارادی جلوش رو می‌گیرم...امروز اولین بار دقت کردم که من همیشه در حال این درگیری هستم با پام. چرا دلم می‌خواد بزنم زیر همه‌شون؟ چرا اینقدر دوست دارم لگد بزنم؟

فکر کنم از بس این "دیگران" رو می‌بینم، آخر روز حالم اینجوری میشه. "خودی" نیستند، "دیگر"ند. هیچوقت هم خودی نخواهند شد. هرچقدر که بمونیم، هرچقدر که خوب باشند...