آدم بعضی وقتا به عدل خدا شک می کنه،
آخه خدا چه جوری دلش مياد يه بچه خيابونی با يه مامان بابای معتاد رو واسه دزدی مثلا مجازات کنه؟؟
اين بچه بايد از کی ياد می گرفت؟؟؟
يا اين جوونايی که از زور بيکاری و بدبختی و فقر می رن سراغ يه موتور سوار بدبخت تر از خودشون و می کشنش،نمی گم کارشون درسته اما اگه خودمون پای حرفاشون بشينيم می بينيم اينا هم اون لولوخرخره هایی که ما فکر می کنيم نيستن،اينا هم خانواده دارن،خيليا رو دوست دارن،رحم و مروت دارن و خيلی ها هم اينارو دوست دارن و خلاصه يه آدم معمولين مثل بقيه،اما هيچ وقت خدا يا اونايی که اين بد بختو اعدام می کنن،از خودشون می پرسن اين کی بوده؟؟از کجا اومده؟؟چرا همچين کاری کرده؟؟اون شرايطی که از اين يه قاتل ساخته کار کی بوده؟؟؟
نمی پرسيم اين تو چه شرايطی بزرگ شده،پدر و مادرش چه رفتاری باهاش کردن که اينطوری شده،
اينا بچه های پدر و مادرای خماری هستن که يه بچه 6ساله رو واسه اين که اومده بوسشون کرده وگفته بابا ميای باهام بازی کنی ميکشن(روزنامه ايران 5شنبه25/10)،همينا هستن که اگه از دست اين پدر ومادرا(اگه بشه اسمشونو گذاشت پدرومادر)زنده در برن قاتلی هستن که دادگاه اعدامشون می کنه،اين عدل خداست که اين بچه آخرش جهنمی باشه و اونی که از بچگی با ناز ونعمت بزرگ شده و حالا يه لطفی کرده نماز و روزه شو خونده بره بهشت؟؟
نمی دونم والا ولی اگه يه روزی حدارو ببينم خيلی حرفا باهاش دارم،
راستی اينم يه متن قشنگ:
خداوندا اگر روزی تو از عرشت به زير آيی،لباس فقر بر پوشی،غرورت را برای تکه ای نان زير پای نامردان رها سازی و دستانت برای سکه ای اين سو و ان سو در گذر باشد،وشايد رهگذر هم از درونت باخبر باشد،زمين و آسمان را کفر می گويی،اگر روزی بشر گشتی،ز حال ما خبر گشتی،پشيمان می شوی از قصه خلقت،از اين بودن از اين بدعت،زمين و آسمان را کفر می گويی،نمی گويی؟؟