جدا قربون حواس جمع!!
امروز بعد از کلی دعوا با خواهر و برادرم سر این که الان نوبت منه با کامپیوتر کار کنم یا اونا نشسته بودم پشت کامپیوتر به وبلاگ خونی و جواب دادن به ایمیل و در همون حال داشتم فکر می کردم تو وبلاگم چی بنویسم که یهویی مامانم پیداش شد و گفت نمیای کمکم سالن رو مرتب کنی؟؟منم به خاطر این که از این انفلوآنزاهای ناجور گرفته و گناه داره!گیر ندادم و رفتم کمکش،اما چه کمک کردنی!!!
در همون حالی که داشتم انواع آت و آشغالای کف اتاق که شامل شیر مرغ تا جون آدمیزاد میشد ( به عنوان مثال کش موی من،دمپایی مامانم،رادیو موج کوتاه بابام یا به اختصار بی بی سی،کتاب فارسی برادرم و یه عالمه روزنامه)رو جمع می کردم،در فکر این بودم که واسه شما چی بنویسم ،برنامه سفر کیش رو که افتاده یکشنبه هفته دیگه رو چه جوری هماهنگ کنم و اونجا چی بخرم،
تمرینای زیست رو کی حل کنم،کارای این گروه یاهو رو چه جوری ماست مالی کنم!،اون داستان بابای هندی رو کی واسه این به قول فاطمه آقابابا ترجمه کنم ودر عین حال 4چشمی داشتم اتاق کامپیوتر رو می پاییدم که کسی نره جامو بگیره!
و اما نتیجه مرتب کردن اتاق توسط من:
10 دقیقه بعد صدای خواهرم بلند شد که این کش مو تو یخچال چیکار می کنه؟؟
20 دقیقه بعد صدای مامانم که می پرسید دمپایی های من تو کمد چیکار می کنه؟؟
30 دقیقه بعد صدای بابام با دو تا چیز شبیه شاخ که داشتن از سرش در میومدن که می گفت رادیوی من دم در چیکار می کنه؟؟
40 دقیقه بعد صدای برادرم که می پرسید کی پولای منو لای کاغذ شکلات انداخته تو سطل؟؟
و آخرین بازیگر نمایشنامه هم دهن خودم بود که یه مقادیری باز شدوقتی یه کاسه مربا رو جلوی آینه دستشویی دیدم!!
فکر کنم سنگین تر اینه که اصلا من کمک نکنم!!