من برگشتم!!
وای که چه دنیایی بود!مثل یه خوشی 2 روزه که من بهش معتاد شدم و 2-3روز طول می کشه تا ترکش کنم!آخه کیش..اونم با دوستای صمیمیم.مگه میشه آدم یه لحظه از یاد اون لحظه ها بره بیرون.
البته دو جا بود که بیشتر از همه به من خوش گذشت:
یکیش پیست بود و دیگری توی مینی بوس!!
تا می رفتیم توی مینی بوس اینقدر "دیوونه..دیوونه...دیوونه شو دیوونه"می خوندیم که بالاخره راننده این آهنگو می ذاشت.و به محض اینکه می ذاشت دیگه همه شروع می کردن به دست زدن و...(این قسمت دچار خودسانسوری شده!!)همون روز اول هم یه راننده مینی بوس که از قرار معلوم بدش نیومده بود موقع پیاده شدن پرسید کی دوباره بیام دنبالتون؟؟و قبل از اومدن ما آهنگ دیوونه رو آماده می کرد و تا ما میرفتیم بالا چراغ ها رو هم خاموش می کرد تا ما به کارمون برسیم!!آخرش هم وقتی رسیدیم شیراز بسکه شنیده بودیم دیوونه شو....یک کمی دچار رفتارات دیوانگانه شده بودیم!!
و اما تو پیست!!
من تا حالا اصلا سوار این دوچرخه بزرگا نشده بودم و اصولا دوچرخه سواری رو فقط با چرخ داداش کوچیکم که تازه چرخ کمکی هم داره بلدم!خلاصه شب اول بعد از کلی منت و اصرار یکی از بچه ها رو راضی کردم باهام بیاد دوچرخه دونفره سوار شیم و من نشستم عقب.از اول تاآخرش یا داشتیم غش غش به متلک هایی که شنیده بودیم می خندیدیم یا داد می زدیم برین کنار ما داریم میایم!!!
و البته چون روندنش خیلی سخت بود ما عقب مونده بودیم و به بقیه بچه ها که داشتن همه پشت سر هم می رفتن نرسیدیم و خوشبختانه همه پسرا راه افتاده بودن دنبال اونا و دردسر ما کمتر بود!
روز دوم این رفیق نیمه راه بسکه تو این پاساژا راه رفته بود دیگه حال دوچرخه سواری نداشت و من رو تنها گذاشت.منم با کلی ترس و لرزمجبور شدم برای اولین بار در عمرم سوار دوچرخه بشم اونم تنهایی.اگه می خواستین معنی دقیق زیگزاگ رو بفهمین باید دوچرخه سواری منو میدیدین!!باز هم چون من تازه داشتم یاد می گرفتم از بچه ها عقب افتاده بودم و این پسرای مزاحم کمتر دور و برم بودن.ولی چند تا اتفاق جالب(شایدم تاسف آور!!) واسه منم افتاد.
اولیش اینکه یکی اومده بود یه قسمت که خیلی هم خلوت بود چسبیده به دوچرخه من می رفت و هی قربون صدقه من میرفت.عزیزم بیا با هم بریم دیگه!!می خوای خودم یادت بدم؟؟وهمچین چرندیاتی.منم هرچی تلاش می کردم در یک اقدام خیلی قهرمانانه سرعت بگیرم و ازش جلو بزنم دیدم نمیشه!در نتیجه مجبور شدم در یه اقدام کمی قهرمانانه ترمز بزنم وچون چند نفر داشتن از عقب می رسیدن اون نتونست این تک منو با پاتک جواب بده و شرش کم شد.
قسمت بعد چند تا پسره بودن که داشتن وسط پیست با یه روشی را می رفتن که اگه می خواستی ردشون کنی باید مثل این مانع های پیچ پیچی خیلی ماهرانه می رفتی تا ازشون رد بشی.چند نفر جلوی من با موفقیت ردشون کردن ولی من که دیدم نمی تونم از دور داد زدم من بلد نیستم برین کنار!!!اما چون گوش ندادن من هم نامردی نکردم زدم همشون رو پخش کردم روی زمین!بعد هم با سرعت هرچه بیشتر در رفتم!!و همین موقع بود که رسیدم اول پیست و دیدم همه بچه ها دارن دوچرخه هاشون رو تحویل میدن.آخه این پسرا اونا رو دیگه خیلی اذیت کرده بودن و چند بار سعی کرده بودن بجه ها رو بندازن زمین که البته خودشون افتاده بودن!!و من هم به علت نیاز به هماهنگی مجبور شدم آموزش رو نیمه تمام ول کنم!ولی کلا دلم می خواد به کسایی که فکر می کنن خیلی بامزه هستن بگم مطمئن باشین هیچ کس حتی اگه یه لبخند هم بهتون بزنه از این مسخره بازیها خوشش نمیاد.
به قول معلم زیستمون،نکته بعدی دیگه!!(حشو داره)این بود که همه به شدت احساس صمیمیت میکردن.مثلا می رفتیم تو یه مغازه طرف میگفت:سلام بچه ها!! خوبین؟؟!!
راستی به سفارش یکی از دوستان که گفته بود برین ونوس برگر عمل کردیم،اما وقتی عظمت و هیبتش رو با پشتوانه مالیو جیب خالی!!خودمون مقایسه کردیم دیدیم اصلا نریم تو بهتره!و رفتیم یه جایی پشت بازار پردیس ماهی 800 تومنی خوردیم!
راستی یه چیز دیگه،چقدر معتاد تو کیش بود!از این تابلوهایی که آدم فقط تو فیلما می بینه.مثلا یکی از کلمات جالب تو زبون اینا مرتضی بود که مُُُُُُُُُ_ُ_ُُ_ُتژا تلفظ میشد!!!
ودیگه اینکه منم معتاد شدم به اینکه حداقل روزی5بار این آهنگ "دیوونه" منصور رو گوش بدم و الان به زور" تو عزیز دلمی" که یکی از دوستا واسم فرستاده سرپا هستم!!لطفا اگه این آهنگ رو تو کامپیوتر دارین هرچه زود تر واسم بفرستین وگرنه یه هو دیدین رفتم تو خماری و دیگه برنگشتما!!!