-چی بگم...با کی بگم..عقده دل رو پیش کی خالی کنم...
دردم رو با جه زبون به این و اون حالی کنم...
به خدا این دل من پر از غمه...تموم دنیا برام جهنمه....هرچه گویم من از این سوز دلم...به خدا بازم کمه...بازم کمه...
2-به خاطر بی توجهی دکترا به بیماری و درد مردم(و البته توجه بیش از حدشون به جیبشون!!)،بخاطر رادیوتراپی اضافی که اصلا واسه سرطان خفیف عموی من لازم نبود،و به خاطر پیشونی سیاهی که خانواده بابام و مامانم که عضو این خونواده شده داره،من به حای مراسم فوتی که قصد داشتم در مراسم عموم شرکت کردم...عموی عزیزم به جایی رفت که مطمئنم بیشتر از این دنیا به اونجا علاقه داره.آخه خانواده ما اونطرف کس و کار کم ندارن!
داییم و عموم که در سن 20 و 24 سالگی(به ترتیب)با فاصله یک هفته از هم توی اون جنگ لعنتی شهید شدن(اون موقع مامان و بابام هنوز ازدواج نکرده بودنا!).شوهر عمه ام که گل سر سبد فامیل و بهترین دوست بابام بوده در سن 29 سالگی در حالی که دخترش 3 سال و نیمه بوده فوت کرده وبعد پدر مامانمو بعد شوهر خاله ام،حالا این یکی عمو هم در 58 سالگی رفت پیش اونا.نمیدونم این خدا کجا بوده؟؟اما میدونم اگه واقعا حی و حاضر بود باید دلش به حال بابای من ،اگه نه به حال اون عمه ام،اگه نه به حال پدربزرگ مظلومم(92 سالشه)و اگر نه به حال مادر بزرگم می سوخت.
3- اما اگه عموم رفت،خدا دو تا خواهر و یه برادر تازه(بچه های عموم )و یک خاله دیگه(زن عموم) رو واسه ما گذاشته.اونا ساکن تهرانن.شاید ما هم این تابستون بریم اونجا زندگی کنیم.اونم چه خواهر برادرایی که ماشاا...همشون مایه افتخارن و بعد بیشتر ازشون حرف میزنم.
4-چند وقت پیش من یک کم قالب اینجا رو دستکاری کرده بودم اما الان دیدم که چند تا از لینک هام احتمالا در جریان اون دستکاری پاک شده.از دوستایی که لینکشون از این چند تا بوده معذرت میخوام و در اولین فرصت که حالش باشه درستش خواهم کرد.
5-دلم اونقدر گرفته که دیگه نمیدونم چی بگم.راستی ما یه مراسم واسه عموم هم شیراز برگزار می کنیم.نمیدونم هیچ کدوم از دوستای همینجوریم رو خبر کنم یا نه.ولی اگه کسی از بلاگرها(لطفا از جنس مونث!!) خواست بیاد،یه ایمیل بزنین تا هماهنگ کنیم.