قصه ی دخترک،نیمه تموم رها شده،مثل قصه ی خیلی از وبلاگا.مثل وبلاگ آریا،مثل وبلاگ نداو...اگر چه امیدوارم همشون برگردن.
اما شعر نیمه تموم دخترک:
یه روزی وقتی یه کوه قهوه ای،چشمشاشو به روی دنیا باز می کرد
وقتی که شب سیاه صبح خاکستری رو صدا می کرد،
وقتی که روز خودشو تو رگ شب رها می کرد،
یه مسافر غریب دل به دریا زد و از جاده گذشت،
شهر تنهایی رو زیر پا گذاشت،
همه پنجره های بسته رو به روی روشنایی روزهاگذاشت،
رفت و رفت تا که رسید به شهر عشق،
اما دید که آدما سنگی شدن،
همه رنگین کمونا اسیر بی رنگی شدند،
تن سپرد و جون سپرد و جان سپرد،
اما هیچ کی به سراغش نیومد،
هر چی خوبی کرد جوابش بدی بود،
هیچ دلی با خوبی آشنا نبود،
دیگه اون مسافر شهر بدی،
دل نداشت تا که به دریا بزنه،

شعر دخترک از اینجا قطع شده.
شاید خواسته ما بقیشو پیدا کنیم.خوب اینم بقیش:

یه روزی وقتی که کوه قهوه ای،
چشماشو به روی دنیا وا می کرد،
وقتی که صبح سفید،خودشو تو رگ شب رها می کرد،
اون مسافر زدو از جاده گذشت،
چشماشو به روی عشق بست و گریخت،
رو به سوی شهر تنهایی گذاشت،
آدمای سنگی رو با بدیهاشون جا گذاشت،
واسه ی رسیدن به آدما،
دیگه دست و پا نداشت،
رفتو پشت سرشو،
دیگه هم نگا نکرد...
نمی دونم منظورش چی بود؟؟
آخه مردم اینجا که تنهاش نذاشته بودن،همش به سراغش میومدن و هنوزم میان.چرا رفتی آخه؟؟
حرفی که دلم می خواد بزنم اینه:
وبلاگ یه مسئولیته.باز کردنش با خودته.اما وقتی پاتو گذاشتی توش،وقتی اونقدر قشنگ نوشتی که شدی یه تیکه از زندگیمون،
دیگه حق نداری ول کنی و بری،می فهمی چی میگم دخترک؟؟؟
کلی در مورد معنی عدالت نوشته بودی،ولی به نظر من یکی از معنیاش اینه که وقتی شدی یه بخش از زندگی خیلیا،ظلمه بی خدا حافظی بری.
می فهمی چی میگم دخترک؟؟
ندا خانوم،آقا آریا اینا رو می خونین؟؟
امیدوارم دیگه خبر تعطیلی وبلاگ نشنوم.و همه این دوستای عزیز هم برگردن.