1-بارونه بارووووووونه...الان داره یکی ار اون بارونای واقعا دل انگیز میاد...یکی از معدود مواردی که باعث میشه تهران شما رو یکمی دوست داشته باشم!

2-امروز رفتیم دانشگاه 50 تومنی!!یک حالی داد!!!به وبژه که کلی آدم آشنا دیدم و یک مقادیر زیادی مطمئن شدم که فعلا بهتره خوش باشم!!دو تا قسمت دانشگاه هم بود که آدماش متفاوت بودن با بقیه!!یکیش دانشکده پزشکی بود که به جز مقداری خرخون عینکی کتاب به دست کس دیگه ای توش نبود!یه سریشون هم هنوز هیچی نشده داشتن امتحان میدادن!!آخی...بیچاره من که قراره سال دیگه برم اونجا!!با ساره جونم البته و اگه خدا بخواد !یه قسمتش هم مال هنری ها بود که اصولا انگار هم ظاهرا و هم باطنا مال یه دنیای دیگه ان!!گزارش مفصل تر رو هم  برین وبلاگ صحرا بخونین...یادم رفت بهش بگم تا همدیگرو ببینیم!!

3-من تو این مدت داشتم تلاش می کردم یکی ار بزرگ ترین چالش های!! زندگیم رو برطرف کنم!(حرفای گنده گنده!!)اونم اینه که چه جوری می تونم یه کتاب خیلی سنگین و بزرگ رو بخونم!!!یه ویژه که من عادت دارم روی تختم بخوابم و کتاب رو بگیرم بالای سرم بخونم!!!اما این بار اگه می خواستم طبق عادتم عمل کنم فعالیتم بیشتر شبیه دمبل زدن بود!!و احتمالا بجایاینکه یه چیزی یاد بگیرم رقیب رضازاده می شدم!!(نه که خیلی سایز من 46 کیلویی به رضازاده می خوره!!)سرانجام بعد از  3-4 روز با این کتابه دور خونه گشتن و فعالیت هایی شبیه کله ملق و آفتاب مهتاب دیدم اگه همون جور طبق عادتم عمل کنم فقط برعکس!!و کتابم رو بذارم روی تخت به جای اینکه دستم بگیرم مشکل حل میشه!!فقط نمیدونم چرا یکمی دیر به این نتیجه رسیدم؟؟!!در هر صورت اینا رو گفتم که آیندگان ار تجربه من  استفاده کنن و مثل من 3-4 روز وقتشون تلف نشه!!

4-من بیماری وحشتناک کمبود حرف گرفتم و نمی دونم چه بلایی سرم اومده!!از تمامی مریض ها و دکتر ها و دوست ها و اشنایان دعوت به عمل می آید ایده های خود را برای بهبود من هرچه سریع  تر اعلام نمایند!!تا برنامه بعدی...(ببخشید خط رو خط شد!!)تا زمانی که من حرفم بیاد تمامی شما دوستان عزیز را به خدا می سپارم!!!