1-اول از همه شما رو در برابر یه موقعیت وحشتناک بذارم!!ببینم اگه شما در این شرایطی که من توش بودم میبودید چیکار میکردید...

ماجرا اینجوری بود که من کامپیوترم در جریان اسباب کشی خراب شده بود،منم که معتادم و بی اینترنت و وبلاگ روزگارم نمیگذره...در نتیجه هرجوری بود بابامو راضی کردم لپ تاپ شرکتشونو بیاره خونه من باهاش کار کنم!آخه مسئله مرگ و زندگی در میون بود!!(خماری و...)

بعد یه شب حوالی ساعت 2!این جناب لپتاپ حوصله اش از دست من سر رفت و هنگید!هنگیدنی!!

کیبورد ماوسctrl+alt+delهیچ کدوم کار نمی کرد...هر چی هم دکمه restart رو میزدم دریغ از ذره ای توجه!اگه کامپیوتر خودم بود الان از برق می کشیدمش و خلاص!اما بدبختانه این لعنتی رو نمیشد از برق کشید چون داشت با باطریfull chargedکار می فرمود!منم هم خوابم میومد هم  زبون این  خنگول رو  نمی فهمیدم زورم هم بهش نمی رسید!!!شما بودین چیکار می کردین؟؟الان زود برین پیام بدین چیکار می کردین!!بعدش بخونید که من چیکار کردم!

 

خوب جواب سوال رو نوشتین؟

من خیلی ساده همونجور روشن جمعش کردم،در کیفش رو بستم و گذاشتم تا وقتی که روی خودش و باتریش کم بشه و خاموش بشه!!خوشبختانه انگار قبل از اینکه صبح شه و همه از خواب پاشن خاموش شده بوده!

اما راه حل منطقیش که امروز بعد از اینکه دوباره اون اتفاق افتاد من کشف کردم اینه که دستتون رو بذارین رویrestartو فشار بدین برای چند دقیقه....بعد خاموش میشه!علت کشف این روش توسط منم این بود که از دست این لپتاپ  عصبانی شدم دستمو گذاشتم رو اون دکمه دیگه بر نداشتم!!بعد دیدم جواب میده!

من باید مکتشف می شدم مگه نه؟!!

2-چرا تو این دنیا هیچ وقت همه چیز  با هم واسه یه نفر جور نمیشه؟؟چرا نباید هیچ کی راحت و بدون  هیج غمی از زندگیش اینجا لذت ببره؟مامانم میگه ایشالا همیشه مشکلات کوچیک باشه....و وای به وقتی که همه چیز کامله...اون موقع باید منتظر دردسر باشی!

هرکشی یه جای کارش می لنگه....

یکی خوشگل و پولدار و تحصیلکرده...با شوهر با زنش نمی سازه!همینجوری الکی از هم خوششون نمیاد!

یکی استاد دانشگاه و خارج رفته و پولدارو بازم خوشگل،یا نمیره زن بگیره یا به خواستگاراش جواب  نمیده!!

یه زوج از همه جهت عالی و لیلی و مجنون هم هستن بچه دار نمیشن...

یکی از همه جهت موفقه اول جوونیش سرطان میگیره...

یکی اصلا  از همه جهت مشکل داره...فقیر و بد بخت و بیسواد و زن و شوهر همیشه با هم دعوا دارن یه بچه شون هم عقب مونده است!

جالب این که من از دسته آخری میشناسم کسی که غم و غصه خودش بس نیست،غصه اون چند تا دسته اول رو هم میخوره!

به نظر شما چرا اینجوری میشه؟؟

مثلا چرا من باید نعمت عظیمی مثل ساره رو

خدا بهم داده باشه....اما  اونقدر از هم دور باشیم که نشه همدیگرو ببینیم؟؟

من دلم ساره جونمو می خواد......هیچ کس نمی خواد بره رشت واسه من بدزدتش؟؟(پيشنهاد خوبی ميدما...هرچی باشه ما هم تو کاريم!)

به نظر شما چرا هميشه يه چيزی بايد کم باشه؟