صدای جیغ و داد مامانم می اومد....خدایا...همسایه ها بیاین به دادم برسین،پسرم از دستم رفت...یا خدا...

همینجور که چشامو باز کردم صدای جیغ و داد مامانم میومد...وحشت زده شده بودم...یاد شبی افتادم که شیراز زلزله اومده بود..اون موقع هم همینجوری از خواب  پریدم...همینجور که تو خواب و بیداری راه افتادم از تخت تا از اتاقم برم بیرون...تازه می فهمیدم مامانم چی داره میگه...برادر من منظورش بود؟؟!!مگه میشه واسه مهدی اتفاقی افتاده باشه...مامانم فقط داشت جیغ می کشید....پسرم از دستم رفت....همسایه ها بیاین به دادم برسین...خدایا کمکم کن...و من همینجور داشتم از اتاف می اومدم بیرون...می دونستم بیرون چیزی می بینم که طاقتشو ندارم...داشتم جهنم و به چشم میدیدم...داشتم از اتاق میرفتم بیرون چیزی رو ببینم که نمی خواستم ببینم...اما می رفتم...سریع...شاید 10 ثانیه هم فاصله تخت من تا اتاق داداشم طول نکشید....داشتم می دویدم....اما این 10 ثانیه به اندازه ده قرن زندگی شکنجه شدم....تنها کلمه مناسب واسه توصیفش جهنمه....هیچ فکری به ذهنم در مورد این که چی ممکنه پیش اومده نداشتم...آخه داداشم که حالش خوب بود...تو خونه هم که چیز خطرناکی نبود...پس چی شده بود؟؟جدا مرده بود داداشم؟؟مامانم چی داشت می گفت ....اون 10 ثانیه تا وقتی که دادشم و دیدم هنوزم مثل کابوس جلوی چشمم رژه میره...بعد رفتم توی اتاقش...روی تختش بود...گردنش کج شده بود...چشماش باز بود و سیاهیش دیده نمیشد....داشت خرخر می کرد...انگار یه چیزی پریده باشه تو گلوش...یه لحظه رفتم جلو که بزنم پشتش اما چشماشو که دیدم ترسیدم...صداش هم که می کردم جواب نمی داد...اصلا داداش من نبود دیگه...انگار داداشم دیگه تو اون بدن نبود...ازش می ترسیدم فقط...هیچ احساسی بهش نداشتم...فکر می کردم این مهدی نیست...اینی که رو تخت افتاده و جواب نمیده و سیاهی چشماش  رفته...این که مهدی نبود...اصلا احساسی بهش نداشتم...مامانم جیغ می کشید...یک کم آب بزنین به صورتش...سریع رفتم دستمو گرفتم زیر شیر اوردم زدم به صورتش...دستشو گرفتم...ولی این داداش من نبود...همونجوری خرخر می کرد و چشماش هم همونجور مونده بود...صدای مامانم میومد...تروخدا یه شماره بگو من بگیرم...شماره ها تو فکرم می چرخید...110,124،115...همین بود؟؟صدای گریه مامانم و میشنیدم پای تلفن...داشت گریه می کرد...خانوم تروخدا به دادم برسین...بچه ام داره میمیره...11سالشه...شهرک آپادانا...تروخدا سریع تر خانوم...

از اون اتاق اومدم بیرون...اصلا نمی خواستم ببینمش...دویدم دم در واحد روبرو...پا برهنه و فقط زنگ میزدم...حتی اسم همسایه مون یادم نبود..فقط داد میزدم من همسایه روبروییم...حال داداشم بده...تروخدا بیاین بیرون..حالا تا اونا قفل و چفت های درشون رو باز کردن...برگشتیم تو خونه....دیگه صدای خر خر نمی اومد...خدایا!!چی شد؟؟می ترسیدم برم تو اتاق...نکنه تموم شده باشه؟؟روی تختش دراز کشیده بود...بی هیچ حرکتی..دویدم جلو...صدای نفسش میومد...دویدم بیرون دنبال بقیه....خواهرم رفت تو اتاق...هنوزم میترسیدم...داد زدم نفس میکشه؟؟؟اره....آره....وای...چقدر خوشحال شدم...انگار خودم داشتم نفس می کشیدم...خوشبختانه بابا خونه نبود وگرنه...مامانم همینجور داشت داد میزد...اونم اسم همسایه مون یادش نبود(تازه اومدیم اینجا!)فقط می گفت خانم تروخدا به دادم برسین...خانم کمکم کنین....خلاصه با کمک شوهر همسایه مون بردنش....الان هم بیمارستانه...حالش خوب شده فقط علت اینکه تشنج کرده بود هنوز معلوم نشده...یه روز باید تحت نظر باشه...این اتفاق ها ساعت 5:30 صبح افتاد تقریبا....ساعتی که دیگه هیچ ترافیک و شلوغی و این حرفا نیست...برادرم رو که همون موقع مامانم با همسایه بردن دکتر اما بعد از 20 دقیقه که همه شلوغی ها خوابیده بود من اصلا یادم رفته بود قراره اورژانس هم بیاد دم در زنگ زدن!!جدا من از این همه اهمیتی که اینجا به زندگی و سلامتی مردم میدن متشکرم...خیلی از درمانهای اساسی خیلی بیماری ها توی 10-15 دقیقه اول مفیده...و یک کمی تاخیر میتونه جبران ناپذیر باشه...ما عاقل بودیم منتظر اینا نموندیم اگه یکی می خواست صبر کنه چی میشد؟؟بعد هم از خودم نا امید شدم...من اگه با دیدن یه تشنج اینجوری غش و ضعف کنم و بترسم گمان نکنم بتونم دکتر بشم!!شایدم اصلا دکتر نشدم....خدا رو چه دیدی؟؟!

حال داداشی کوچولوی ۱۲ ساله من الان خیلی بهتره...فقط باید یه روز بیمارستان بمونه تا علت تشنج معلوم بشه!(من که میگم ویروسی بوده!نه که خیلی متخصصم!!تشخیص هم میدم!)

يه وبلاگ هم داره که البته الان یه قرنی از اپدیتش میگذره...اما اگه می خواین ازش عیادت کنین برین به اینجا:خودش و آقای فیزیک دان عشق علم و اين صحبتاست ديگه!!به خواهرش رفته!