1-ماه رمضون هم اومد...ماه مهمونی و افطاری....ماه سحری....ماه ربناهای شجریان....ماه نماز و روزه ای که خیلی هامون بقیه سال فراموشش می کنیم...ماهی که بوی خدا رو میده...رنگ و بوی خاصی همراهشه که هیچ کش نمیتونه بگه حسش نکرده...ماهی که همه جا حضور خودش رو یه جوری به رخمون میکشه!حتی توی یاهو مسنجر...وقتی اولین شب ماه رمضون می بینی هیچ کس انلاین نیست....همه رفتن خوابیدن تا بتونن برای اولین سحر ماه رمضون بیدار شن...(من بيدار بودم جون صبح اونروز تا ساعت ۱۰ و بعد از ظهر هم از ۱ تا ۵ خوابيده بودم!)

 

2-هفته دیگه تولد وبلاگ ساره جون منه...14 آبان...همه تون اونشب تا صبح کامنت دونی ساره عزیزم دعوتید...بدجوری هم دعوتید!یعنی کسی جرئت داره نیاد...من و تیم عملیات های انتحاری همزادانه حسابش رو می رسیم!

خلاصه اش اینکه باید یه تولدی بگیریم که شایسته تولد وبلاگ یه فرشته مثل همزاد جون من باشه!از همین الان برنامه ریزی کرده و خودتون رو آماده کنین که اونشب هیچ بهانه ای از هیچ کس پذیرفته نیست!

 

3-ما سالها قبل(10 سال قبل!)توی همین شهرکی که الان هستیم،و توی همین بلوک و توی همین ورودی زندگی می کردیم...فقط یه طبقه بالاتر...الان که اومدیم خیلی از همسایه های قدیمی رفتن...اما یکیشون که پسرش هم همبازی قدیمی من بود توی همین شهرک یه جای دیگه خونه گرفتن...و ما هم پیداشون کردیم...ديروز قرار بود پسرش بياد و نذری واسه ما بياره...من هم کلی شاد که همبازی بچگی هام رو می بينم و همچنان در خيال اون بازی های قديما بودم(و خيال می کردم اصولا هميشه من بايد باهاش بازی کنم و الان هم که بياد با هم ميريم بازی!)

يکی از بازی هامون هم اين بود که يکيمون می نشيت توی سبد لباسی و اون يکی می چرخوندش...و من چون يه بار طی اين بازی زمين خورده بودم و غش کرده بودم اين يکی بازی رو حسابی يادم بود!

خلاصه تا اينکه موقعی که داشتم به يکی از دوستام می تليدم ديدم از سالن داره صدای يه مرد گنده مياد!رفتم ببينم کيه...اين خرس گنده کی بود؟؟؟؟می خواست خودش رو جای دوست من جا بزنه؟؟

من دوست خودم رو می خوام بياد با هم بريم بازی!!