1-اول از همه بهتون بگم فردا ساعت 10 تا 12 شب مهمانی عظیمی برپاست که هر کی نیاد علاوه بر اینکه یه موجودیه!نصف عمرش هم بر فناست...تولد وبلاگ یه فرشته مثل ساره آخه چه جوری می تونین نیاین؟؟فردا که انلاین شدین به من(ایدی ام همین پست پایین هست!),ساره یا این آقاهه پی ام!!بدین تا دعوتتون کنیم توی روم!

2-این قده اتفاق افتاده اين يکی دو روز همه سوتیهايی که می خواستم بنويسم یادم رفته!فعلا برای اینکه خیلی خوش قولمو نمی خوام زیر حرفم بزنم یکیش رو براتون میگم!

یه روز ما با یه خانم و داداش کوچولوشون که علی آقا باشه,رفته بودیم گشت و گذار!!توی همون پارک بغل

تئاتر شهر..یعد  که یه عالمه گشتیم و علی هم به قول خودش 10 ساعت تاب بازی کرد تصمیم گرفتیم بریم یه چیزی بخوریم...من و خودش اب پرتقال گرفتیم!علی هم اب طالبی تا جایی که یادمه و خلاصه می خواستیم حساب کنیم!!و خدا اون روز را نیاورد که دکترکوچولو بخواهد وارد عمل شود!

البته من معمولا در این موارد (اصلا عمدی نیست ها!)کیف پولم ته کیفم گیر می کنه و تا درش بیارم همه چی تموم شده و مسئله حل شده!

این دفعه کیف پولم به موقع در اومد!!

خلاصه سریع  از تو کیف  پولم همون طرفی که هزاری ها رو گذاشته بودم یه اسکناس در اوردم و گرفتم جلوی فروشنده که دیدم یه لبخند داره نثارم میشه و طرف محل نداد رفت اسکناس ساره خانوم رو گرفت!!بعد که کمی دقت کردم ديدم يه ۵۰ تومنی قراضه گرفتم جلوی فروشنده هه و تازه با اصرار می خوام حساب هم بکنم!!!ماجرا اینطوری بود که من کیف پولم رو همون روز مرتب کرده بودم به ترتیب اول هزاری ها رو گذاشته  بودم تا آخر که یکی دو تا 50 تومنی نصفه نیمه بود!اما انکار به جای اینکه از اون طرف هزاری ها بردارم رفته بودم سراغ این 50 تومنی!!

و ديگه بعدش که رفتم اسکناسه رو عوض کردم فروشنده هه که فکر کنم دلش به حال من سوخته بود هرکاری کردم قبول نکرد که نکرد!!و مثل همیشه من حساب نکردم!!

3-5 شنبه ما میریم یه جای باحال ومملو از خلوص و دلهای ایمانی و محبوب و با روحی آکنده از عشق افطاری! به دلایل سری فوق امنیتی نمیگم!شاید بعدش بگم شایدم نه!اما در هرصورت از اونحا مسلما کوله باری از سوتی براتون به ارمغان میارم که اونا رو می نویسم!!!