1-سلام

2-عیدتون مبارک!!البته اگه در روز عید مرتکب فعل حرام نشده باشید....اگه گناهی به بزرگی روزه گرفتن تو روز عید(که انگار سه شنبه بوده!!)مرتکب شدید دیگه به فکر تبریک عید نباشید!!خدا از سرتون بگذره ای گناهکاران....برین توبه کنید که همه ماه رمضونتون دود شد رفت هوا صد تا فرشته هم الان دارن دور و برتون نفرینتون می کنن...ای خدا نشناسان ماه ندیدگان روز عید روزه بگیران!!(نه که خودم اصلا روزه نگرفتم اونروز!!)

به هر حال واقعا قربان این همه تکنولوژی کشورمون برم!بعد از عمری ماه رمضون 29 روزه بودن یه بار خواستن 30 روزه اش کنن اونم نشد!

3-. اما این هم ماجرای کلاس رفتن ما!!

ما بعد از قرنی دو سه هفته پیش چند روزی کلاس داشتیم...یکی از کلاس هامون توی دانشکده تربیت معلم بود که من تا اون موقع نرفته بودم...تنها آدرسی هم که داشتم این بود که نزدیک ایستگاه مترو دروازه دولته...خلاصه رفتم وقتی از ایستگاه مترو اومدم بیرون دیدم یکی از پسرای کلاسمون داره جلوی من راه میره!من هم از خدا خواستم و تصمیم گرفتم دنبالش برم تا برسم به دانشگاه(تو کلاس ما دو تا پسر هست که در اون برهه زمانی دوتاشون با هم و با ما دخترا قهر بودن واسه همین نمی خواستم بهش سلام کنم با هم بریم!)خلاصه در طی عملیات تعقیب و گریز من مثلا خواستم دنبال این برم که گم نشم...هر دو قدم می ایستاد از یکی آدرس می پرسید!من هم که داشتم تعقیبش می کردم هی باید می رفتم پشت درختی آدمی قایم می شدم تا این بپرسه بعد دوباره برم دنبالش!آخرش هم بعد از اینکه 5-6 بار ایستاد و از این و اون پرسید رفت توی یه مغازه از صاحب اون بپرسه!(من رو بگو می خواستم دنبال این برم که گم نشم!!!کوری عصاکش کور دگر شود!!)

و چون موقعیت اون مغازه هه طوری بود که نمی شد برم قایم شم و هرجا می ایستادم وقتی که می اومد بیرون من رو میدید....در نتیجه اجبارا رفتم بهش سلام کردم بقیه راه رو با هم رفتیم(خوشبختانه این مغازه داره دیگه آدرس رو بلد بود!)

خلاصه رفتیم تا رسیدیم به یه جایی که خیلی شبیه دانشگاه بود اما تابلو نداشت...من خواستم برم تو اما دیدم این پسره داره همینجور میره...اومدم برگردم بهش بگم کجا داری میری که یه لحظه یه ضربه مانند بوووووف!خورد یه صورتم(احساس کردم یه مشت خورد به صورتم!)و دیدم  که دیگه نمی بینم!! و جلوی چشمام سیاهه...گفتم به به...الانه که غش کنم(آدم چشماش سیاهی میره غش می کنه دیگه!)در نتیجه با آمادگی کامل برای غش کردن دستم ر گرفتم روی صورتم و دوسه قدم رفتم عقب دیدم نخیر غش نمی کنم!!بعد دستم رو از روی صورتم برداشتم دیدم نه دوباره دنیا رنگیه و زندگی زیباست....بعد گشتم ببینم این پسره کجاست ...دیدم جلوی من ایستاده داره پوزخند میزنه!!

همین که من برگشته بودم بهش بگم کجا,اینم بچه ها رو توی دانشگاه دیده بود برگشته بود!من هم محکم با صورتم خورده بودم به آستین کاپشن چرمی این آقا!و موقعی که چشمام رو باز کرده بودم توی آستینش که سیاه هم بود فرو رفته بودم....

حالا همه اینا به کنار...

اصل ماجرا توی دانشگاه بود که اون سه تا نامرد(دوست های من!!)این صحنه رو دیده بودن و بدون اینکه ذره ای به فکر من باشن...نه تنها داشتن غش غش می خندیدن...بلکه داشتن  کف زمین غلط می زدن!!من بیچاره وقتی این 3 تا رو دیدم خود

بیچاره ام نتونستم حتی یه ذره بخندم!بعدش هم که کلاس داشتیم و سر کلاس چون بحث جنین شناسی و لقاح و این ها بد لبخند هم که می زدی سو برداشت میشد!و مجبور بودم جلوی خودم رو بگیرم...اونروز که گذشت  اما خنده فروخورده من هنوز که هنوزه هر از گاهی فوران می کنه!!شما سعی کنید هیچ وقت جلوی خنده هاتون رو نگیرید!