1-سلام!

2-خب بالاخره طلسم بلاگ نویس ندیدن من شکست!!و بعد  از عمری آرزو به دلی تونستم به دیدار چند تا بلاگر(البته غیر از همزاد  خانوم که حسابشون جداست)نائل بیایم!!

این هم اون بلاگر ها!!

   اول از همه این آقا نیمای فراری!که تنها کسی بود که شبیه عکسش بود(من تا حالا خیلی ها رو بعد از دیدن عکس هاشون دیدم اما هیچ کدومشون در عمل شبیه اون عکس ها  از آب در نیومدن تا این لحظه!)و دچار مقادیر زیادی زحمت شد به خاطر من!در ضمن این آقا با رانت خواری و سو استفاده از بیت المال رفته بود توی غرفه صدا و سیما وبلاگ خودش رو گذاشته بود انلاین و کلی ویزیتور جمع کرده بود! و تازه کلی کارهای دیگه هم کرده بود!غرفه شون هم قرار بود در مورد دانشگاه الکترونیکی باشه اما در زمانی که من دیدم!در مورد برج نمیدونم چی چی در دبی بود!)

   دومیش این آقای تاریخ شفاهی بود که هم صداش در نمی اومد,هم صداش در نمی اومد!!یعنی هم کلا معلوم بود بی سر و صدا و مظلومه...هم به خاطر این که گلودرد داشت الان اصلا نمی تونست صحبت کنه...من رو هم از اونجا شناخت که وقتی رسید داشتم روی اون صفحه یادگاری جای ساره جونم رو خالی می کردم...وگرنه احتمالا در همون سکوت می رفت و اصلا شناسایی نمیشد...

و خلاصه وقتی یادداشت من تموم شد دیدم یه آقایی مشابه افلاطون,شایدم ارسطو!!داره ازم می پرسه شما هم وبلاگ نویس هستید؟!!من که تصور می کردم دارم با استاد کرسی فلسفه دانشگاه هاروارد حرف میزنم گفتم بله!بعد معلوم شد نه...فیلسوف نیست...تاریخ می نویسه!

   بعدنش دیدم یه آقای دیگه داره یه سری تبلیغ برای آریانبلاگ پخش می کنه!این که نمی تونست صاحب اون وبلاگه...یا همون بهمن باشه...اولا که اون کلمه شمشیر آدم رو یاد پهلوون ها  و این حرفها میندازه...ثانیا تا حالا من هرچی بهمن دیده بودم تیریپ وزنه برداری بودن...ثانیا به دلیل یه سری مسائل دیگه و اینکه این آقا بهمن خیلی وقتها داره غر میزنه و دعواتون می کنه(البته در اکثر موارد حقتونه ها...وبلاگش رو خوندین؟!)من منتظر بودم یه نفر ببینم با ابروهای در هم گره خورده و اینجوریا!!اما خوب خوشبختانه اصلا اونجوری که من تصور می کردم نبود!و خیلی پسر خوبی بود!به جز یه قسمت که من نفهمیدم چرا من رو انداختن جلو  که این تبلیغ های اریان بلاگ رو به خورشید خانوم و دوستش بدم...

   نفر بعد یکی بود که انگار عشق رو ملاقات کرده بود!و با کلی تجهیزات اومده بود و ازقبل آدرسش رو روی یه برگه چاپ کرده بود و بین همه پخش می کرد...فقط من همینجوری بدون تجهیزات رفته بودم!یادم باشه دفعه بعد روی یه کلاه بوقی بنویسم دکتر کوچولو بذارم روی سرم!تبلیغ خیلی خوبیه نه؟؟

   بعد هم که خورشید خانوم و دوستش اومدن!!و من در حال کف کردگی البته فقط برای اینکه به این خانم ثابت کنم دیدمش یه امضا توی صفحه خودش در کتاب وبلاگستان گرفتم...اگرچه به نظرم زیادی خوش خوشانش شد!آخه مگه چند بار پیش میاد که یه المپیادی بره از یکی امضا بگیره؟!!در ضمن اون کتابه قبلا توسط این آقاهه هم که انگار جمع آوری کننده اش بوده امضا شده بود...

   در ضمن همون اول اولش که منتظر بودم این آقاهه که تنها کسی بود که فکر می کردم اونجا می بینم بیاد,رفتم یه جا که چند تا صندلی خالی و یک خانوم توش بود و اصولا غرفه وبلاگ نویس ها بود...قسمت فروش کتاب وبلاگستان... و چون خوشبختانه اون خانوم هم مثل من بیکار بود منم از خدا خواسته همونجا تلپ شدم!و تا آخرش که البته سر اون خانوم شلوغ شده بود...پایگاه من اونجا بود و همونجا بیشتر وبلاگ نویس ها رو دیدم...این هم وبلاگ خواهر اون خانومه!

   یه نفر دیگه هم کسی بود که قیافه اش خیلی برام آشنا بود!بعد از تفکرات فراوان یادم اومد توی تمام عکس هایی که آبکش میزد ردپایی از این آقاهه بود...بعدا یافتم که این آقا همون عصیانه...نورهود!مشکوک میزد ها...به نظرم این آبکشی ها یه قراردادی چیزی باهاش دارن!

در بخش آخر گزارش:

1-بلاگر های خوب:خودم!تاریخ شفاهی(آقا حق الزحمه من چی میشه؟؟درسته که عملا کاری نکردم ولی خوب قبول کردم به جای میکروفن از طرف شما که روتون نمیشد از همه افراد اناث!!حاضر در اونجا بپرسم وبلاگ نویس هستن یا نه؟!!)و این آقای پسر آریایی و همه بقیه که سیگار نمی کشیدن!

2-بلاگرهای بد:این آقا و این آقا(اسمشون رو نمی گم که غصه نخورن!)که در محیط عمومی سیگار می کشیدن...یعنی چی؟؟کلی دود خوردم از دست همین دوتا!تازه صدام هم در نیومد:(

   احتمالا کلی چیز دیگه هم هست که به محض پست کردن این ها یادم میاد ولی چون از کت و کول افتادم تا همینقدرش رو هم تایپ کردم...بقیه اش رو بیخیال!فقط این رو بگم که من خوشم اومد!!به همین علت هرچه سریع تر یه قرار وبلاگی بذارین من باز هم می خوام وبلاگ نویس ببینم!

پيوست بعد از تحرير:

۱-اولل آهای همه اونهايی که پاهاتون درازه!تروخدا موقعی راه می ريد از همه توانتون استفاده نکنين!شايد يک عده قد کوتاه پشتتون در حال دويدن باشن!!

۲-آقای تاريخ شفاهی بسکه رفته خواستگاری جواب رد شنيده نا اميد شده!زود باشين يه همسر براش بيابيد ديگه!!

۳-يه گروه بايد بيان برای اسم های وبلاگ ها کپی رايت بذارن!من يه آيدا در آينه و يه چرند و پرند می شناختم!دو تا توی نمايشگاه ديدم!اومدم خونه کشف شد ۳-۴ تای ديگه هم از هر کدوم هست!