تا حالا شده یه اتفاقی که کلی بهش فکر کردین...از مدتها قبل براش برنامه ریختین...و کلی فکر کردین که بعدش اینطوری میشه اونطوری میشه و...یهویی و بی خبر براتون بیفته؟ همه چی یه جور دیگه باشه..عجیب غریب؟؟

   فعلا برای من یه همچین اتفاقی افتاده!قاتی شدن خودم با اون یکی خودم!یا این یکی خودم با خودم!!

   نمیدونم جدا اینجوریه یا فقط من اینجوری فکر می کنم یعنی نمیدونم چون نمی تونم این دو تا رو با هم یه جا ببینم که مقایسه شون کنم!!....اما همیشه فکر می کردم من(نیلوفر)با این دکتر کوچولو فرق دارم!یعنی اون یه جور دیگه ایه از من!مثل دو تا ورژن از یه نسخه ویندوز مثلا!

   مثلا...من هیچ کدوم از حرفهایی که تو وبلاگ میزنم رو در شرایط عادی و افلاین به دوستهام نمی گم...یعنی تا حد زیادی اینجوریه...به جز ساره عزیزم البته!

باز هم مثلا...ممکنه در مورد خیلی از مسائل...من در عمل اصلا یه جور دیگه باشم...چون نمیشه عملا اونجوری باشم که دوست دارم...اما توی وبلاگ همیشه هرچی که دوست داشته باشم اتفاق میفته و همونجوری هستم...حالا هرچی می خواد بشه...شاید اینجوری بشه گفت که اون نیلوفر ورژن نقابدار من بود!دکتر کوچولو هم که خودمم دیگه...شما ها هم توی واقعیت از این نقابها به صورتتون می زنین؟؟

   اما توی قضیه این نمایشگاه یهویی این دکتره خودش رو از اون زیرا کشید بیرون و تقریبا نیلوفربدبخت رو انداخت بیرون!اگرچه به محض برگشتن به خونه نیلوفر خانوم برگشت سر جاش...و تازه اون موقع فهمید چه کلاهی سرش رفته!

 هرچی یادش به کارهایی که توی نمایشگاه کرده بود میفتاد باورش نمیشد!من بودم؟ من که  همیشه ازمظلوم ترین و بی سر و صدا ترین بچه ها بودم!اگرچه اونجا از مظلومیتم کاسته نشد اما صدام در میومد حداقل!!

مثلا!در حالت عادی امکان نداره من برم از یه نفر بپرسم خوب...نتیجه خواستگاری ها چی شد؟؟!!یا راست راست به یکی بگم اینکارهایی که می کنی احمقانه است...یا خیلی چیزهای دیگه!اما خوب سه شنبه همه این کارها رو کردم!!درواقع دکترکوچولو کرد!

   هميشه به اينکه يه روزی اين دو تا بايد با هم روبرو بشن فکر ميکردم...مثلا وقتی که قرار باشه برم يه قرار وبلاگی...همیشه فکر میکردم اگه یه روزی چند تا وبلاگ نویس من رو ببینن و ببینن اصلا اینی نیستم که به نظر میاد...چه فکری در مورد من می کنن!اما انگار اونها نبودن که یه نیلوفر متفاوت دیدن!من بودم که دکترکوچولو رو دیدم!بدنبووود!در واقع ازش خوشم اومد!البته بعد از آشناییم با ساره تقریبا این دکتر کوچولو یک کمی خودش رو نشون داد...اما نه اینجوری بی خبر!یواش یواش و فقط یه سهم کوچیک رو گرفت که خوب حقش هم بود...اون هم برای همیشه....طوری که خودم هم نفهمیدم...اما سه شنبه یهویی بر علیه من کودتا کرد بعد هم رفت و فعلا هم مشغول جنگ های داخلیه دیگه!از قرار معلوم حالا حالاها من یه سری جنگ های داخلی دارم...که اینجوری که بوش میاد دکتر کوچولو داره بدجوری حال نیلوفر رو می گیره!

   به هر حال خبرنگار واحد مرکزی شما در اسرع وقت در جريان اخبار جديد قرار ميده!من هم هر وقت جنگ مختومه و یکی از اینها برنده اعلام شد خبرتون می کنم!!

 

   اصلا نمیدونم کسی میتونه بفهمه چی گفتم؟؟همچین بلاهایی سر شما هم اومده؟؟تا حالا شده خودتون با خودتون قاتی بشین؟؟تا حالا شده اين نقاب های روی صورتتون يهويی برن کنار؟؟به هر حال این از اون متن هایی بود که برای دل خودم نوشتم...ممکنه بفهمین...نفهمین...اصلا مهم نیست!اما اگه شما هم همچین تجاربی دارین بهم بگین کمتر احساس خلیت کنم!!شايد هم تونستم صلح برقرار کنم!

   البته مشکلات من که يکی دو تا نيست که!اون امتحان مزخرف هم که ۳۰ آذر داريم مزيد بر علت شده اين خل شدگی های من رو بيشتر می کنه!به ويژه که ۵۰۰ صفحه که تقريبا ۷۰ درصدش جفنگيات باشه رو به خاطر اون امتحان چپونده باشم توی کله ام!!شايد هم همين جفنگيات روی مغزم تاثير گذاشته(پر شدگی مغزی!) و خل شدم...و بعد از امتحان که همه شون رو انداختم بيرون اين دعواهای داخلی هم تموم بشه!به هر حال اميدوارم به زودی بتوانم شما را با خبر پايان جنگ و تموم شدن اين امتحان مزخرف مسرت ببخشايم!!