جمعه....ساعت۱۱:۳۰ شب!

نمی دونم چی ميشه گفت....و نمی خوام هم چيزی بگم...می خواستم  بيام و خواهش کنم همه اونهايی که می تونن از خون دادن دريغ نکنن...اما وقتی توی تلويزيون شلوغی پايگاههای انتقال خون رو ديدم اشک توی چشمهام جمع شد....

ايرانی های عزيز...هموطن های گلم...مهربون ترينهای عالم!...امشب خيلی ها توی تاريکی شب و سرمای شب های کوير کنار آوارهايی می خوابن که اجساد عزيزهاشون اون زيره...ميدونم بدون نياز به گفتن من،اونچه که بتونيد انجام ميدين...قرار همه مون در پايگاه های انتقال خون و در همه بانک های ملی کشور(شماره حساب ۱۱۱۱۱بانک ملی شعبه مرکزی،قابل پرداخت در کليه شعب-به نام سازمان هلال احمر)...خيلی ها منتظر شما هستند!

1-بالاخره این دو تا امتحان مزخرف تموم شد!!و من اونهایی که قرار بود خوب بدم بد دادم!!اونهایی که قرار بود بد بشم خوب شدم!!فعلا به عنوان یک برگزیده المپیاد زیست شناسی تو کفم که من بالاخره کی قصد دارم فرق آناتومی رو با فیزیولوژی درک کنم!!یکی بیاد به داد زیست شناسی این مملکت برسه!!

اما با کمال خوشوقتی!!می تونم بهتون اطلاع بدم که اون همه اسم جک و جونور(به ویژه بی مهره!!اه اه.... اه اه!) و اون همه هورمون و انتقال دهنده عصبی و حتی هورمون های گیاهی که طبق تشخیص استاد ما بخشی از آناتومی(ساختار!!)گیاه هستند هم نتونستن من رو از پا در بیارن!و هم چنان دکتر کوچولو در کمال صحت مزاج وبلاگ می نویسد!!

و حالا دیگه مثل همزادی میتونم احساس سبز بودن بکنم!!به...چقدر زندگی زیباست!!

2-آهنگ وبلاگم رو می شنوین؟؟زود اسپیکرهاتون رو روشن کنید!!یه جوری این آهنگه انگار حس داره با خودش....فقط حرف نیست....اونقدر حسش روی من تاثیر گذاشته که وقتی دارم بهش گوش میدم کلمه هاش توی فکرم نمیره...فقط احساسش می کنم...شاید واسه این احساس عمیقه که تا حالا با وجودی که این همه بهش گوش کردم حفظش نشدم....هربار که میذارمش واسم تازه است...آخه احساسات هیچ وقت تکراری نمیشن...مگه نه؟؟شاید هم زمانی که این آهنگ رو گوش میدادم تحت تاثیر نوشته داداشی بودم احساساتی شدم....به هر حال اینقدر احساساتی شدم که گذاشتمش روی وبلاگ....به ویژه که منو یاد عزیزترینم می اندازه....

آخه خدایا....یا ساره من رو تو رشت نمیذاشتی....یا جفتمون رو تو ایران نمی ذاشتی...اگه اینجا لوس آنجلس بود من شونصد سال سیاه به خاطر 3-4 ساعت فاصله تهران رشت این همه دوری همزاد نمی کشیدم که....هفته ای 10 روز اونجا بودم....باور کنيد ساره خونم (خون هست...که توی رگه!!)داره ميفته پايين!يهويی شوک ميده از دست ميرم ها!!

همون طور که به عرضتون رسیده....13 دی تولد منه...دوسه روز قبلش هم این وبلاگ کوچولوی عزیزممتولد شده...که به طور میانگین باید در حالت عادی یه جشن روز 12 دی که همون حوالی آغاز سال نو میلادی هم هست و بین تولد خودم و وبلاگمه مراسم جشنی برقرار بشه...اگر يه اتفاق خوب هم که من منتظرشم هم بيفته که ديگه فوق العاده ميشه!شما دعا کنيد!

3-چند تا وبلاگ دکترانه پیدا کردم که هر از گاهی در مورد خاطراتشون از مریض ها و درس ها و این جور چیزها هم می نویسن و احساسات دکترانه من رو بر می انگیزانند!!

یکیشون مرجان خانومه که توی صحرای نمک و نزدیکی های محل تولد من زندگی می کنه...یکی هم دکتر لئو که خیلی حال می کنه فارغ التحصیل شده....اون یکی هم ارووس خانومه...مسلما شماها که میاین اینجا باید از هرچیزی دکترانه است خوشتون بیاد..پس زود برین بهشون سر بزنین!

4- و اما آخرین شماره امروز برمی گرده به متن قبلی...برخلاف من بیشتر شماها دلتون می خواست خاص باشین!!ولی خوب یه چیزی که فکر کردم لازمه توضیح بدم اینه که خاص بودن با خوب بودن...و حتی بهترین بودن از نظر من فرق می کنه...و تو متن قبلی که گفته بودم می خوام متوسط و عادی باشم منظورم از لحاظ جنبه های کلی زندگی یه فرد بود...تولد...تحصیل...ازدواج و مرگ....وگرنه من هم با همه تون در این مورد که آدم باید هرجا و توی هر موقعیتی که هست بهترین باشه...و واسه اون جمع نزدیک زندگی خودش یه آدم خیلی به یاد ماندنی و خاص باشه موافقم....اما نه واسه هر کسی....نه یه جور عجیب غریب....