امروز تولد منه!11 دی هم (5 شنبه)تولد وبلاگم هم بود که البته به خاطر تولد اعجوبه ای مثل من یک کمی تحت پوشش قرار گرفته!هرچی فکر کردم برای تولد خودم چیزی غیر از

                                        تولدم مبارک!

به فکرم نرسید که بنویسم!

ولی در مورد این وبلاگ جونم خیلی چیزها هست!

اصولا من از وجود وبلاگ و این که وبلاگ چی هست خیلی دیر باخبر شدم...شاید یکی دو هفته قبل از باز کردن این وبلاگ....البته از مدتها قبل یه وبلاگ بود که می خوندم(عمران)که خبرها و لینک های جالبی میداد ولی نمی دونستم این اسمش وبلاگه!فکر می کردم نوعی سایت جالبه!!اتفاقا کنارش هم لینک هودر رو داشت اما من تا مدتی بعد از اینکه خودم وبلاگ باز کردم نمی دونستم این هودر یعنی چی!!و اینقدر اسمش ناجذاب بود که حتی یه بار هم بازش نکردم(شاید اگه این کار رو می کردم شما خیلی زودتر به وجود نابغه ای مثل من پی می بردین!)

همون موقع ها که فقط اون وبلاگ رو می خوندم یه بار از روی فضولی سایت بلاگ اسپات رو هم باز کردم و توش هم ثبت نام کردم(اما نهusername و نه !!passwordesh الان یادم نیست!!)و یه چیزی هم پست کردم اما بعد دیدم منتشر نشده!خورد توی ذوقم و ولش کردم...البته هنوز نمی دونستم این اسمش هست وبلاگ!

تا اینکه یه بار توی روزنامه ایران به مطلب در مورد پرشین بلاگ و چند تا وبلاگ مثل خورشید خانوم و....خوندم و این میشه همون یکی دو هفته قبل از باز کردن اینجا...علت همزمانی باز کردن این وبلاگ و تولدم هم اینه که یادمه پارسال مامانم اینها سر تولد من یه فیلمهای جالبی داشتن در میاوردن و من می خواستم اون ماجرا رو که به نظرم جالب بود اینجا بنویسم!اما ننوشتم آخرش...الان هم اصلا یادم نیست قضیه چی بود اما فکر کنم مثل همیشه بهم می گفتن خوب حالا چی می خوای واست بخریم؟؟!!

این به نظر من دق در آورترین کاریه که میشه واسه یه نفر کرد!قشنگی کادوی تولد به اینه که ندونی چیه!!و خلاصه یه همچین چیزهایی پیش اومد که من تصمیم گرفتم بنویسم اما هیچ وقت ننوشتم چون تا بعد از تولدم یادم رفت که اینجا وجود داره!و وقتی یادم اومد دیگه حس نوشتن اون حرفها نبود!

بعدش تصمیم گرفتم این تو ماجراهای خنده داری رو که مامانم از مریض هاش تعریف می کرد بنویسم...اما اون هم در حد تصمیم باقی موند!!

و سر انجام اینجا شد خونه آرزوهای من...

و خیلی چیزها بهش مدیونم....خیلی...کلی از آرزوهام توی این خونه کوچولو برآورده شده...اولیش همزاد گلمه!

من کلا به خاطر اینکه زیاد از این شهر به اون شهر می رفتیم(مامان و بابای هیجان دوست از این عواقب هم داره...من از اول زندگیم به ترتیب کرمان,تهران,اصفهان,شیراز و الان هم دوباره تهران رو هرکدوم 3-4-5 سالی!بودم)زیاد مجبور شده بودم همه دوستام رو ترک کنم و دوباره برم سراغ یه عده دیگه!و به همین علت هم طیف بسیار متنوعی دوست الان دارم که هر کدوم یه تریپ ویژه خاص خودشون هستند!وسط این دوره ها هم به هرحال تا پیدا کردن دوستهای جدید شده بود تنها باشم بدون هیچ دوستی...اما هیچ وقت نشده بود از بین اون همه آدمهای مختلفی که دوستی باهاشون رو تجربه کردم یکی باشه که من پیشش خود خودم باشم(به هرحال همه ما یه ظاهر داریم و یه باطن دیگه...همون قضیه دکترکوچولو و نیلوفر که مدتی پیش نوشتم)و این یکی از اساسی ترین آرزوهام بود!که بتونم یه جایی...یا پیش یه کسی دیگه این ظاهر و باطن جدا از هم نباشم...خود خودم باشم!

و خوب اولین جایی که این امکان رو به من داد وبلاگ گلم بود...واسه همینه که خیلی بهش مدیونم...خیلی حرفهای نزده ام رو این وبلاگ با کمال میل گوش کرد و هیچی نگفت..نه غر زد!نه چشماش گرد شد!نه پوزخند زد...فقط گوش کرد!تازه واسه بقیه هم تعریف کرد...

و با وجود تمام این مهربونی ها این وبلاگ یه کار دیگه هم واسه من کرد....یه دوست عزیز...نه نمیشه گفت دوست!خیلی بهتر از دوست...یه همزادی بی نظیر که توی همه دنيا تکه واسه من پیدا کرد که هنوز هم من باورم نمیشه خدا همچین نعمت بزرگی به من داده!هرچی فکر می کنم باورم نمیشه....و هرچی واسه این هدیه قربون صدقه خدا برم باز هم کمه!

یادمه تابستون سال پیش یه سری کلاش موفقیت و این حرفها می رفتم...از همین کلاسها که همچین امید و شادی و این چیزا پرت می کنن طرفتون!باید یه سری هدف کوتاه مدت و بلندمدت و این چیزا می نوشتیم...من یکیش رو نوشته بودم پیدا کردن یه دوست پایه!!!دوست زیاد داشتم در انواع و اقسام طرحها!!اما هیچ کدوم پایه نبودن دیگه...حالا که فکر می کنم بهش خنده ام می گیره!چون هزاران هزار دوست پایه هم مثل اون فرشته ای که خدایی به من داده نمیشه!البته الان دوستهای پایه هم که می خواستم زیاد دارم خوشبختانه!زندگی زیباست

هرچی از خوبی این وبلاگ بخوام بگم باز هم کم گفتم....از دوستهایی که پیدا کردم...از چیزهای تازه ای که اینجا پیدا کردم...هم توی خودم هم توی بقیه....و...این یک کمش بود!

این قالب هم که می بینید عوض شده کادوی تولد وبلاگمه که این آقاهه بهم داده...فعلا یه مدتی آزمایشی هست تا شما نظر بدین...به نظر من که ساده و نازه!قالب قبلیم ساخت خودمه!وسط امتحانات نهایی پارسال ساختمش!اون هم قبل از امتحان فیزیک که وقت زیاد داشتیم...نه که من خیلی استعداد قوی در فیزیک دارم!!(جهت اطلاع دوستان!من نمره فیزیک ترم اولم سال سوم 12.5 شد که معلم عزیز یه نمره ارفاق کرد و داد 13,5!!)البته نمره امتحان نهاییم 18شدها!کلی پیشرفت کردم...اما اصولا فقط اعجوبه ای مثل من میتونه قبل از امتحان فیزیک اون هم با استعداد ویژه اش توی اون درس بشینه کتاب HTMLبگیره دستش قالب بسازه و نتیجه اش هم بالطبع چیزی بهتر از قالب قبلی اینجا نمیشه...اما به هرحال انتخاب با شماست...حتما توی نظراتون یکی از این دوتا قالب رو هم انتخاب کنید!

دیگه حرف یادم نمیاد!فقط تمامی دوستان محترم که می خوان کادوهاشون رو به من تحویل بدن اصلا نگران نباشند!!آدرس بدین میام میگیرم!

تا حالا دو تا کادو گرفتم...یکیش رو خدایی عزيزم داده!همزاد جون گلم 5 شنبه اینجا بود....و تقریبا 7 ساعت با هم بودیم...چیزی بهتر از این میشه؟؟اگرچا بسکه راه رفتیم زانوهام هنوز درد می کنه!اما اونقدر خوش گذشت که من حالا حالا ها احساس خوش خوشان شدگی دارم!!

دومیش رو هم همزادی داده که نرمالویه منه!بیش از حد خوشگله...عکسش رو واستون میذارم به زودی!

سال نوی ميلادی هم به همه تون مبارک!

آهان يادم رفت بگم!الان(ساعت ۶ صبح امروز دقيقا) ۱۷ سالم تموم شده و وارد ۱۸ سالگی ميشم!

بعدنش هم دیگه خوب نیست آدم روز تولدش اینقدر حرف بزنه!

پس دوستتون دارم...خوش بگذره...به امید دیدار*

*تقلب از روی کت بالو...از اولین کسایی بود که اومد وبلاگ من!