از خونه که میری بیرون تازه پی می بری عجب بارونیه!کلاهت رو میذاری سرت و تند تند در حالی که سرت رو انداختی پایین و یکی یکی چاله چوله ها رو بررسی می کنی تا ببینی بری توی کدومش شلوارت کمتر خیس میشه(اینقدر این معابر خوب ساخته شده که محلی بدون آب گرفتگی وجود نداره!فقط میتونی کم عمق تر هاش رو پیدا کنی!)به طرف ایستگاه اتوبوس میری.در تمام مسیر فقط مشغول صرف IQ هستی واسه اینکه بهترین مسیر رو از بین این گودال ها پیدا کنی و خلاصه از مسیر بهینه بری!یادت به روزهایی میفته که شیراز بارون میومد...اونجا خیابون ها اینجوری نبود....میتونستی در حالی که داری منظره قشنگ بارون رو روی شهر و درخت ها می بینی قدم بزنی و اون روزها عاشق بارون بودی...اما تو این مسیری که تا الان رفتی فقط یه بار سرت رو آوردی بالا و واقعا داشتی مجذوب منظره میشدی که شلپ!رفتی توی یه چاله...از بارون به جز اون یه منظره تا الان فقط اسفالت ها و گل و لای خیابون رو دیدی...با وجود این همه احتیاط و ورمالیدن پاچه شلوارت سرانجام پایینش خیس و گلی شده!فقط به یاد بارونهای شیراز غصه می خوری و دعا می کنی دیگه اینجا بارون نیاد!

حالا به ایستگاه اتوبوس نزدیک شدی،باید از روی پل هوایی رد شی!همون پله که وقتی برف اومده بود موقع پایین رفتن از پله هاش 3 بار خوردی زمین!و ازش می ترسی...این پل هم مثل همه جای تهران خلاقانه طراحی شده و در نگه داری آب حتی میتونه به عنوان یه مخزن استفاده بشه!احساس می کنی داری از وسط رودخونه رد میشی!همچنان پاچه هات ورمالیده است اگرچه فایده ای نداره!و با سرعت لاک پشت برای خیس شدن کمتر این پل رو هم رد می کنی و البته با طی آخرین پله تجسم عملی یه موش آب کشیده رو می بینی!!

حالا می خوای سوار اتوبوس بشی....خیلی جلوتر نگه داشته و صرف نمی کنه تا جلوی اتوبوس بری بلیط بدی به راننده و برگردی...معمولا در این موارد از آقایون کمک می خوای...این دفعه یه نفر میاد جلو میگه بلیتت رو بده من بدم!تو هم از خدا خواسته بلیط رو میدی و میری سوار میشی...می بینی همون طرف میاد طرف قسمت خانوم ها صدات می کنه:راننده هه بلیط نگرفت گفت صلواتیه...بلیت رو پس میگیری میشینی سرجات...می بینی این یارو همچنان وایساده داره نگاهت می کنه...اصولا توی اتوبوس این یه امر طبیعیه!به روی خودت نمیاری!اگرچه بد نگاه می کنه!

بعد میرسی به ایستگاه مترو پیاده میشی...میری به طرف ایستگاه که می بینی همون طرف بدو بدو خودش رو رسونده بهت داره همراه تو میاد و میگه من بلیط مترو دارمها!

تا حالا این مدلیش رو ندیدی!فکر می کنی اشتباه شنیدی(چون همیشه دلت می خواد مثبت فکر کنی)یک کم تند تر میری جلو میزنی و میری طرف محل فروش بلیط.در تمام این مسیر این آقا هم همراهت میاد و تکرار می کنه که من بلیط دارم!کجا داری میری؟و نگاه های سرزنش بار همه ملت که فکر می کنن من راست راستی همراه این هستم هم ماجرا رو شیرین تر می کنه!!آخرش می بینی کوچه علی چپ بن بسته!مجبور میشی برگردی بگی مرسی...ممنون!لازم ندارم!

و در همین لحظات داری فکر می کنی این از اون چراغ موشی هایی که دفعات قبل می گرفتنت(برق خدا رو شکر میدونه سراغ کی باید بره!)خیلی خوشتیپ تره ها!!هرچی فکر می کنی به کجای من میاد بخوام با این برم گشت و گذار به نتیجه نمی رسی!بلیتت رو می خری میری سوار شی که می بینی ای بابا!این یارو دوباره وایساده داره نگاهت می کنه!اما خوشبختانه اونقدر شلوغ پلوغه که موفق میشی خودت رو گم و گور کنی و قضیه بخیر میگذره...البته چند لحظه بعد یکی از مسولین مترو هم میاد چند تا پسر و این یارو رو که گردنشون به طرف ماها کجه راهنمایی می کنه یک کمی اونورتر!حالا میتونی بگی آخیش! و البته باز پی میبری به اینکه این هم چراغ موشی بود!ملت ماکسیما جلوشون ترمز میزنه منه بدبخت با بلیط مترو میان سراغم!!

با مترو میرسی میدون حر و می خوای بری دانشگاه و حالا چون یک کمی زود رسیدی به جای ماشین گرفتن هوس می کنی با اتوبوس بری که امن تر هم باشه...به 3 تا اتوبوس بلیط میدی اما میری میبینی نمیشه سوار شد برمیگردی بلیتت رو پس می گیری!حالا دیگه به قدر کافی دیرت شده و در ضمن متوجه شدی که لازم نکرده به فکر امنیت باشی!میری یه تاکسی سوار میشی و میرسی میدون انقلاب.حالا باید بیمزه ترین قسمت مسیر رو طی کنی!خیابون انقلاب جفنگ ترین جاییه که دیدی و نمیدونی دانشگاه این وسط چیکار می کنه اخه!پیاده در حالی که با توجه به تجارب قبلی در زمینه زده شدن کیف حواست به چند طرف هست میری طرف دانشگاه!حالا جلوی در اصلی هستی باید بری اونور خیابون!این وسط یه خط ویژه اتوبوس هم هست که باید رد کنی و همیشه ازش میترسی چون چندوقت پیش یکی از فامیل هاتون توی همین تهران با یه اتوبوس تصادف کرده و جان به جان افرین داده بود!خوشبختانه یه نفر دیگه پیدا میشه که میخواد از اینجا رد شه و میتونه در نقش پیش مرگ عمل کنه!دنبالش راه میفتی میری...حالا رسیدی به دانشگاه!از در دانشگاه تا دانشکده علوم که اونجا کلاس داری یه سربالاییه با شیب کم اما تو همیشه نفست توش میگیره!هنوز هم نفهمیدی چرا!بالاخره میرسی به دانشکده!آخیش...4-5 ساعتی از شر این شهر راحتی تا وقت برگشتن...

برگشتن چون عجله نداری و ایستگاه مترو هم دوره با اتوبوس برمیگردی.و برای رسیدن به ایستگاه اتوبوس باید دوباره مسیر کسالت بار تا میدون رو بگذرونی....بری روی این پل هوایی سبزه ی میدون که بیشتر وقتها یه خانوم چادری با بچه اش و یه کاسه بغلش اونجا خوابه...بعضی وقت ها هم یه پیرمرده هست.بعد میری پایین و به طرف خیابون کاوه که ایستگاه اونجاست حرکت می کنی.این تیکه رو هر وقت میای فکر میکنی دفعه اولته اومدی و تا حالا اینجا رو ندیدی و احساس گم شدگی می کنی...قبلا یکی دو بار باورت شد اشتباه اومدی بعدش فهمیدی نه...اصولا این قسمت برات تازه است...با همون احساس گم شدگی یک کم میری جلوتر اتوبوس ها نمایان میشن و خیالت راحت میشه که این دفعه هم فقط احساس بود!بعد سوار میشی میری آخر اتوبوس.

یه خانوم پیره پهلوت نشسته که لهچه خاصی هم داره و نمیدونی کجاییه.یه خانوم هم با کلی بار و بندیل اون طرفته.یه بار وسطهای مسیر خانوم پیره یهویی میزنه بهت که از بهبودی رد شدیم؟می گی نه.یک کم جلوتر دوبار محکم میکوبه رو پات(از جا می پری تقریبا!)و یه اسکناس 10 تومانی میاره جلوت میگه:اینو بگیر دو تا 5 تومنی بده!و یه نگاه تحکم امیز هم می کنه!!با خودت میگی اگه 5 تومنی نداشته باشم کتکه رو خوردم!و از شانس بد فقط سکه 10 تومنی داری!همون رو میگیره دوباره محکم میزنه به پات میگه ممنون!این دفعه آمادگی داری از جات نمی پری!

بعد بهت میگه می خوام دریان نو پیاده شم و میره تو چرت!مسئله اینه که تو نمیدونی این دریان نو کجاست اصلا!به هر حال خوشبختانه وسط راه چرتش میپره و به موقع پیاده میشه.تو هم شاد میشی که یه جای دیگه هم یاد گرفتی!بعدش یه خانوم غرغرو میشینه پهلوت شروع می کنه به وراجی...یه دختر چادری با یه چتر دستش توی اتوبوسه..خانومه شروع می کنه غرغر که چادر از یه طرف چتر از یه طرف چه جوری میتونه اینها رو بگیره ...زدن مملکت رو سیاه کردن...و یه سری حرفهای اینجوری!بهت بر میخوره...به نظرت اینکه هرکس چی بپوشه فقط به خودش ربط داره!به خانومه میگی خوب هرکس یه جوری دوست داره لباس بپوشه...میفهمه که من اسلامی تشریف دارم شروع می کنه به ماست مالیزاسیون!

بعدش میره گفتن که قدیم ها این چیزها نبوده شلیته بوده و چارقد و...مردم اینجوری نمیپوشیدن که!ناخودآگاه یاد روبنده میفتی و طرز پوشش قدیم و میخوای جواب بدی اما حوصله کل کل نداری...بعدش هم بهت میگه با این کلاهه شبیه سربازهای قدیمی شدی!سریال شاه عباس می بینی؟!

هی می خوای هیچی نگی مگه میذاره!خلاصه تا وقتی که پیاده میشه همه ریشه و زندگی نامه ات رو در میاره!هی سوال می کنه تو هم نه می خوای دروغ بگی نه حوصله توضیح سرنوشتت رو داری و خلاصه تو هچلی افتادی دیگه!اخرهای مسیر که محل خونه رو هم پرسیده بهت میگه این اتوبوسه میره پارک شهر ها!اشتباه سوار شدی!یک کمی می ترسی بعد می بینی نه این همون مسیر خودته...فقط نمی دونی این پارک شهر کجاست دیگه!

بالاخره اتوبوس میرسه...آخیش!امروز هم تموم شد...دیگه فقط دوجلسه اون هم هفته دیگه دانشگاه کلاس داری(کلا مسیر دانشگاه مسیر باهیجان و سختیه البته!) و این مسیر رو فقط دو بار دیگه باید بری...اما همین که می رسی مامانت میگه از باشگاه(یه جای نزدیک تر و البته خیلی دور از شهر شلوغ پلوغ که قراره فردا اونجا کلاس داشته باشی)زنگ زدن گفتن کلاس فردا توی دانشگاهه!

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!

 **آخرين خبر:

آقايی فرهاد نام!ملقب به فری و مشهور به:آقاهه!،داداشی( همزاد)،عقشولی( همزاد)،بد بدو و چند تا لقب ديگه تازه وبلاگ زده:قزمولک مينی ماليست!برين تا يک کمی وادار به فرکيدن!بشويد!!