نه....زندگی اونقدرها هم وحشتناک نیست...فعلا که دارم باهاش حال می کنم!!مهم اینه که با چه عینکی نگاهش کنی...همه جا میشه خوش گذروند!!

حتی توی وبلاگی که هزار نفر که تو دلت نمی خواسته از نمی دونم کجا آدرسش رو داشته باشن و بخوننش و همه اش بخوای خودسانسوری کنی...با فراموش کردن اونها میتونی هرچی خواستی بنویسی...به همین سادگی!به همین راحتی!

حتی توی جاهایی که سابقا ازشون خوشت نمیومد(الان نظرت تغییر کرده!)با داشتن یه دوست میشه خوش گذروند...فقط با یکی!

حتی موقع خوندن یه کتاب در مورد زیست گیاهی با یادگاری نوشتن روی در و دیوارش میشه کیف کرد و حتی خندید!!...می بینین هزینه خوش گذروندن چقدر کمه؟؟

حتی وقتی کلی آدم فقط و فقط وقتشون رو گذاشتن که حال تو رو بگیرن و حتی اگه بگیرن!میشه با فکر کردن به جالبیت نقشه هاشون و اینکه انصافا چقدر آدهای باحالی بودن در نوع خودشون! کلی خندید و حتی از زحمت هاشون قدردانی به عمل آورد!!

و از همه این ها مهم تر...با فکرکردن به این که هرچند خیلی کم...اما احتمالش هست که 2-3 روز آینده رو پیش یه نفر باشی میتونی بری و به جای انتونی رابینز کلاس چگونه شاد باشیم بذاری!!(هرچی خواستیم بریم زیست درس بدیم که کسی تحویلمون نگرفت که!این هم از عواقب ول کردن شهریه که همه توش می شناختنت و کلی تحویلت می گرفتنو نقل مکان به این دارقوزآباد در یه سال هیجان دار!)

**همینی که هست!این وبلاگ من هم بعد از بهار سبز و زیبا و پرگل نوبت پاییزش رسیده!و قصد نداره نشریه زرد بودن رو بیخیال بشه...دلش می خواد!