آخرش!

1-می خواستم امروز هم بشینم براتون خاطره بنویسم..آخه خیلی کیف میده!ولی خوب بسکه دفعه قبل ازم تشکر کردین دلم به حال چشماتون سوخت و این دفعه صرف نظر می کنم!!

2-یکی از چیزهایی که زیاد فکر من رو مشغول می کنه آخر(پایان,سرانجام...)هر ماجراییه...و شاید یکی از دلایل خونسردی بیش از حدم هم همینه چون اکثر چیزهایی که واسه خیلی ها هیجان انگیزه و تهش معلوم نیست اگه یک کم منطقی باشیم پایانش در 90% موارد بی هیجان ترین حالته!مثلا ما امروز بعد عمری اومدیم یه کلاس دودره کردیم با بر و بچز...یه تلفن بهمون زدن که چی شده؟شماها کجایین؟همه شون داشتن از ترس می افتادن رو دستم!هرچی بهشون میگم لولو نمی خورتتون!مگه باورشون میشد!آخرش هم تا یه آب قند دستشون ندادم به حالت عادی بر نگشتن!!در حالی که اگه تک تک حالت هایی که ممکن بود پیش بیاد رو بهش فکر می کردن اصلا ترسی وجود نداشت...

اما هیجان دار ترین پایان هایی که بهشون فکر میکنم پایان های اساسیه...پایان زندگی من..پایان این دنیا...پایان روز قیامت مثلا!

همین الان که راجع بهش هم می نویسم یک کمی می ترسم!مثلا من تصادف می کنم میمیرم؟؟یا سرطان می گیرم؟سکته می کنم....یا اصلا به قتل میرسم؟14.gif

الان میمیرم؟امسال؟سال دیگه؟30 سالگی؟50 سالگی؟؟120 سالگی؟؟موقعی که میمیرم به چند تا از آرزوهام رسیدم؟؟دکتر شدم یا نه...بعدش چی؟تا چند سال دیگه توی این دنیا وجود دارم؟(وجود داشتن توی این دنیا به نظر من یعنی اینکه کسی باشه که بهت فکر کنه)

کی فراموش میشم؟؟همون سال؟سال بعدش؟؟مثلا ساره هم من رو یادش میره؟تا چند سال بعدش من تو فکر بقیه هستم؟؟100 سال بعد ...200 سال بعد چی؟اون موقع که دیگه کسی نیست من رو یادش باشه!دیگه نیستم؟؟وجود ندارم؟

بعد خیلی فراتر از این حرفا...5-10 میلیارد سال دیگه خورشید تبدیل شده به یه جرم کوچولو...دیگه اصلا کره زمینی نیست...آدمی نیست...همه کهکشان ها چند میلیارد سال بعدش منقبض میشن و به هم میرسن...من کجا هستم؟کسایی که دوستشون دارم کجا هستن؟بهشت و جهنم؟؟اصلا چی هستن این بهشت و جهنم؟توشون چه خبره؟؟من کجاش هستم؟؟حوصله ام سر نمیره تا ابد اونجا بمونم؟؟

فکرش رو بکنین...ابد ! تا ابد یه جا موندن..تا ابد...به فرض محال هم من جهنم نبودم!!توی بهشتی که اصلا نمیدونم چیه!تا ابد اونجا بمونم؟ادم احساس اسیری می کنه...اسیری نه...یه احساس عجیب...احساس غربت..نمیدونم..وحشت..تا ابد اون تو هستیم...یعنی چی؟

تازه اونجا چیکار می کنیم؟؟مامانم هم هست؟بابام؟؟خواهر و برادرم...ساره من اونجا هست؟چه جوری پیداشون کنم؟؟

به طور خلاصه:

آخرش چی میشه؟؟

ترسناکه نه؟؟

/ 35 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mohadese

ببين منم هميشه به اين موضوع فكر مي كنم ويه عالمه ميترسم

داداشی

ببين ديدی وقتی خوش می گذره زمان زود می گذره؟ اونجام اينجوری ديگه!

Maziar

خيلی جالب شد!! که مردن ترس نداره!!

Maziar

تو اگه يهو يکی بياد بخواد خفه ت بکنه پس اصلا عکس العمل نشون نميدی؟!!! از مردن نمی ترسی ديگه!!!

دایی

حالا ديگه دايی بايد التماس کنه بهش سر بزنی؟

مهر تو

عزیز کوچولو از چی میترسی؟ مگه تحول ترس داره؟تو میدونی که چیزی ساکن نمی مونه وهمه چیز در حال تحوله بنابراین یه مدتی هم توی دنیای بعدی و بعدی و بعدی حرفای قشنگتر میزنیم تا وقتی زلال شدیم اصل خودمون رو پیدا کنیم و به اون وصل شیم حالا اون اصل چیه فقط خدا میدونه...

negah

سلام .میدونی چیه ...من ترجيح ميدم فقط به آخر سريالها يا رمانها فکر کنم و آخر اونها را حدس بزنم !! :دی !

samineh

سلام دوست عزيز وبلاگ زيبا و جالبی داری به منم سر بزن خوشحال ميشم فعلا بای